از پرفایل فیسبوک خود تا دم مرگ حظ بردن

مجله‌ی فلسفه – جون / ژوئن ۲۰۱۴

صحنه‌سازی حیات مجازیی ما بیش‌تر از پیش به حدود زندگی حقیقی و تجربه‌شده‌ی ما تعدی می‌کند تا آن حد که خود‌مان را مثل نارسیس به سلفی‌های مان غرق کنیم.

نقطه‌ی آغاز من درین زمینه تجربه‌ای است از زندگی روزمره: اخیراً برای صرف غذای شام مهمان زوجی از دوستانم بودم که یکی از فرزندان شان – نوجوان 14 ساله‌ای – پارتی شبانه ترتیب داده بود. این‌طور به اضافه‌ی بزرگسالان که در آشپزخانه نشسته بودند، 15 نوجوانی حضور داشتند که در سالون خانه، جشن و پایکوبی می‌کردند. نحوه‌ی جشن و شادی شان چیزی منحصر به فرد داشت : در فاصله‌های منظم موسیقی، سودا و بشقاب‌های بادام‌زمینی شان را جا می‌گذاشتند و ناپدید می‌شدند.
به کجا می‌رفتند‌؟

چیزی نگذشته بود که بدان پی بردم. آن‌ها برای پست کردن عکس‌های شان به فیسبوک – که با تیلفون‌های همراه‌ شان عکاسی شده بود -، به اتاقی می‌رفتند که کمپیوتر اصلی خانواده در آن جاداده شده بود.

با کنجکاوی من این رفت‌و‌آمد شان را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه شدم که این جنب‌وجوش‌ها از نظر زمانی کم‌وبیش به گونه‌ی برابر تقسیم‌بندی شده است : این گروه نوجوان مقدار زمانی را که صرف پایکوبی این محفل شبانه می‌کنند به همان پیمانه برای تولید تصویر‌سازی و آنلاین کردن آن وقت می‌گذرانند.
هرچند این پدیده جدید می‌نماید ولی بعید به نظر می‌رسد که به نسل جوان محدود بماند. خود مان را از [تأثیرات] آن مصون پنداشتن، خطا است.
در درجات متفاوت ما هم بخشی در خور توجهی از حیات واقعی مان را برای بازتولید معادل [مجازی] آن به مقصد مخاطبان دیگر اختصاص می‌دهیم و چه بسا که برای پخش و انتشار آن فرصت‌ها و کانال‌های فراوانی در دسترس هستند : از آرایش و ویرایش پروفایل فیسبوک تا به‌روز رسانی یک صفحه‌ی شخصی در شبکه‌های حرفه‌ای از نوع ویادیو (Viadeo) و یا لینکد‌این (LinkedIn)، گذاشتن مطلب در یک وبلاگ و سایت شخصی، بارگذاری فیلم در یوتیوب، کلیشه‌های فوری در اینستاگرام، کلمات قصار در تویتر، جستجوی یک شریک جنسی در تیندر (Tinder) ، آپلود تصاویر منزل ما در ایربنب (Airbnb). در یک کلام همه‌ی ما الآن خواسته‌ یا ناخواسته در قلب تله‌ای از فعل و انفعالاتی طاقت‌فرسایی گیر کرده‌ایم که غیبت و گریز دوام‌دار از آن کاری است بس دشوار و این غیبت طولانی حتا می‌تواند برای شغل ما خطر‌آفرین شود و مایه‌ی رنجش‌خاطر بستگان ما گردد.

در حقیقت آنچه ما به نیکویی احساس می‌کنیم وجود تعادلی -به مشکل دست‌یافتنی‌ای- است میان ساعاتی که [واقعاً] زیسته‌ایم و زمانی که برای بازتولید [مجازی] آن لحظات و انتشار تصاویر شان صرف کرده‌ایم : اگر ما از دره‌ی انگکور (شهری در کامبوج) و معابدش بازدید می‌کنیم، مایلیم تصاویری از آن بازدید با خود داشته باشیم. شاید هم ( م‌ م‌ اس)ی به همکاران ما بفرستیم و یا هم از فرزندان‌ما فیلم‌برداری کنیم. پرسش این جاست که چه‌گونه باید عمل کرد که دست‌آوردهای تکنولوژی [جدید] مانع آن نشود تا خود به صورت مستقیم واقعیت‌های این دره را تجربه کنیم؟ معضل این تعادل که هرکس – آن‌طوری که برایش مقدور است – می‌تواند آن را حل کند با پارادوکس بسیار نگران‌کننده‌تری گره خورده است : هر اندازه میزان ساعاتی که طی آن انسان‌ها برای خلق معادل [ مجازی] چندرسانه‌ی شان به کار می‌برند به همان پیمانه علاقه‌ی شان به جایگزین [مجازی] دیگران کم‌تر می‌شود. به همین دلیل این روند، روند گرایش نزولی نرخ متوسط شناسایی متقابل است در برابر میزان بالایی تصویر‌سازی تولید‌شده‌ای «خود». این شیوه کمی ناراحت‌کننده است ولی واقعیت همان بود که هست : ما عکس‌ها، ویدیوها، متن‌ها و تویت‌های مان را -که در همه‌ی آن‌ها حرف از خود ما است- به افرادی می‌فرستیم که آن‌ها خود شان برای ارسال عین همان چیزها سخت سرگرم اند نه برای دریافت ارسالی‌های ما. [یعنی به آن‌چه ما برای شان فرستاده‌ایم اصلاً توجه نمی‌کنند].

آیا ممکن است جلو کاهش تدریجی روند شناسایی متقابل را گرفت؟ طبعاً، اما با چشم‌داشت به استراتیژی‌ای که دشواری کار را بدتر می‌کند : برای هرچه بیشتر اظهاروجودکردن، بدین شانس که شماری از تصاویری مان را در اقیانس پهناور حیات مجازیی ما غوطه‌ور ببینیم، باید در صف اول بدویم و آن به این معنا که باید در مقایسه به دیگران پیام‌های بیشتری پست کنیم. چنین است چالشی کنونی : اگر میل نداریم که خودشیفتگی دیگران زیر خاک دفن مان کند، باید اندکی بیشتر از آن‌ها خودشیفته‌تر باشیم.

از شور و تحرک افراطی فردگرایانه تا سکون مطلق

چنین است که به اسطوره‌ی نارسیس می‌رسیم. از بداقبالی‌ای که به این جوان شکارچی دوران باستان رخ می‌دهد، می‌توان دو درس گرفت که به گونه‌ی مستقیم به مطلب ما مربوط می‌شود.

درس نخست : شیدایی که نارسیس به خود احساس می‌کند [بلافاصله] با «غیر‌شدنش \ ازخودبیگانگی شخصیت‌اش» ازهم‌فرو‌می‌پاشد. در‌ حقیقت این شخصیت اساطیری در وهله‌ی اول پی نمی‌برد، مردی جوانی را که در آب‌های چشمه‌زاری بی‌وقفه نظاره می‌کند، خود او باشد، به این دلیل که او پرتره‌ی خودش را باز نمی‌شناسد. او در تحسین از خود، تصور می‌کند از کسی دیگری غیر ازخود تمجید می‌کند. همان پارادوکس با فرهنگ معاصر تصویر‌سازی‌ازخود مشابه است : این تصویر‌سازی‌ها برای دید دیگران خلق شده‌اند نه برای تولید‌کننده‌ی آن‌ها. در مقایسه با اسطوره‌ی نارسیس، نقش‌ها معکوس شده‌اند : امروز «من» در کنار تصویر و آن «دیگری» در کنار «نگاه» جای عوض کرده‌ است. با این حال این وارونگی قطبی چیزی را در مکانیزمی -که بر اساس آن رابطه با «خویشتن خود» همیشه به گونه ی پوشیده و غیر مستقیم ارتباط با آن «دیگری» را فرامی خواند- تغییر نمی دهد.

دومین درس : نارسیس تا جانی در رمق دارد بر فراز چشمه به جایش میخکوب می‌ماند، گویی سنگ شده باشد. چگونه نمی‌توان درین سکون، افق متناقض فعالیت افراطی فردگرایانه‌ی خود مان را [در فیسبوک، تویتر و…] مشاهده نکرد؟ به عبارت دیگر، زمانی که ما حیات مان را به پرستش از تصویر خود می گذرانیم، به این خطر مواجه می‌شویم که [اصلاً] فاقد زندگی‌ایم و به آن‌چه باید تجربه‌اش کرد، به عشق و دوست‌داشتن دسترسی نداریم. جایگاه نارسیس کویر خشک شیدایی است. خودشیفته قادر نیست به آوا‌های ایکو (Écho) الهه‌ی طبعیت (la nymphe) گوش فرا دهد. او دیگر در جهان [واقعیت] حضور ندارد و حتا آب‌ و خوراکش را فراموش می‌کند.

باطن تهی و دلربایی حساب‌شده

کریستوفر لاش۱ جامعه شناسی امریکایی در قالب هجو و کنایه تمایل تمرکز سوژه‌های معاصر را به تصویر خودشان، در کتابی که در سال 1979 انتشار یافت، نقد کرده است. این کتاب که «فرهنگ خودشیفتگی»۲ نام دارد، می‌تواند به گونه‌ی پیش‌بینی‌ پیامبرگونه‌ای که تحقق‌یافته است، مطالعه شود. لاش تأیید می‌کند که «با وجود توهمات گاه‌گاهی‌اش به مقتدر‌بودن [مختار کامل] ، خودشیفته برای قایل شدن به با ارزش بودنش به دیگران نیاز دارد. او نمی‌تواند بدون تحسین مردم زندگی کند : رهایی ظاهرى‌اش از وابستگی‌های خانوادگی ومحدویت‌های نهادی، این آزادی را به او نمی‌دهد که از هر بندی رها باشد و از فردیتش حظ ببرد. برعکس این‌ها همه، موجب احساس ناامنی در او می‌شود. او تنها زمانی می‌تواند بر این احساس ناامنی غالب آید که ببیند «من باشکوهش» در معرض توجه دیگران قرار گرفته است.».

لاش از «شخصیت خودشیفته‌ی عصر ما» پرتره‌ی وحشتناکی ترسیم می‌کند که ویژ‌گی‌های آن امروزه در همه جا قابل شناسایی است : خود شیفته‌ی معاصر، خودش را ازین‌که به وجه‌ احسن با الزامات زندگی حرفه‌ای سازگار است، متمایز می‌سازد، میل به رقابت، «شوخ‌مشربی‌ تند»، رغبت به شبه‌عریان‌نمایی در باره‌ی خویشتن خودش، «دلربایی حساب‌شده، استفاده‌ی ابزاری از دیگران برای نایل آمدن به اهدافش»، احساس بی‌اصالتی و «خلأ درونی»، نگرانی «بیمار‌پندارانه» از [سلامت] خود وآمادگی برای اعمال اشکال مختلف ماجراجویی‌های «جنسی» [در جستوجوی] لذتی بدون تعهد.

در بخش جالبی از نوشتارش، که می‌تواند جایگزینی برای سلفی امروزی باشد، لاش تأکید می‌کند که «تصاویر عکاسی ما شواهدی از وجود ما اند که بدون آن‌ها دشوار است تاریخ شخصی مان را بازسازی کنیم. در معنای عمیق‌تر هستی‌گرایانه، لاش می‌گویدکه باوجود آن، عکس‌ها یک مزیت دارند : زیرا آن‌ها اجازه می‌دهند که از خویشتن خود تصویری از مراحل مختلف زندگی همراه‌ داشته باشیم. به گونه‌ی دیگر این عکس‌ها طوری وانمود می‌کنند که «تکامل [ما] انفعالی» بوده و بدون آگاهی ما نضج می‌گیرد. این عکس‌های که روی‌هم انباشته شده‌اند، برایم برهانی است که من اعصار و مراحل [عمر] را به گونه‌‌ی منظم و گام‌به‌گام پشت سر گذاشته‌ام. اگر تکامل در گذشته شامل نوعی از تعلیم و آموزش و روحیه‌ی فعال اخلاقی می‌شد‌، اکنون ‌[تنها] به این واقعیت ساده تکیه می‌کنیم که [مثلاً] در روز آزمون بکلوریا، همین‌طور در روز جشن عروسی مان و در آخرین جشن تولد مان، حی و حاضر بوده‌ایم. برای تصدیق این حضور، تصاویر عکاسی ما کافی است. او برای ما [حس] انسجام و هم‌آهنگی اعطا می‌کند، آنچه ما خود به دشواری می‌توانیم آن را در وجود مان تجربه کنیم.

ارزیابی‌های لاش به هر پیمانه جذاب هم باشند، کاستی شان درین است که او [خودشیفتگی] را از دید عارضه‌های آسیب‌شناسی روانی [به عنوان] گرایشات عمیق تمدن [مدرن] در نظر می‌گیرد و جامعه‌شناسی‌اش را به کاربرد روانکاوی هنجاری متکی می‌سازد. زمانی که لاش از خودشیفته‌ی معاصر انتقاد می‌کند، به گونه‌ی ضمنی –از آن‌چه سلامت روانی است‌- نمونه‌ای در ذهن دارد : انسان بالغ، مسئول، خوش‌مشرب و با روحیه‌ی باز به سوی جهان و دیگران و قادر به‌ سروسامان دادن هوشمندانه به امیالش. چنین انسانی به جز در توهمات روانشناسان آمریکایی هرگز وجود خارجی نداشته است. نتیجه این‌که درجستجوی وسیله‌ای برای رهایی از افراط درخودشیفتگی معاصر، تا حدی به موعظه‌ی اخلاقی‌ای می‌اندیشیم نه نوعی تکان و لرزه‌ای برای برون‌رفت از آن..

هنگامی که به شما اسطوره‌ی نارسیس را روایت می‌کنند، مگر شما [بلا درنگ] میل ندارید، در خفای قلب تان بگویید : بهر حال، چه [رویدادی] احمقانه‌ای ! آخر نارسیس این شکارچی جوان قربانی طلسم و جادویی شده بود. برای رهایی‌اش [ ازین دام]، کافی بود چشمانش را بهم‌ می‌زد و به جای به‌خودنگریستن، زندگی‌اش را تباه نمی‌کرد، بلکه سازوبرگش می‌داد.

آنچه به ما مربوط می‌شود، تکنولوژی [جدید] مانند سروش آسمانی هم‌زمان با تولد ما لب به سخن گشوده است. ما همان‌طوری که زندگی می‌کنیم به این واقفیم که همه محسور و افسون شده‌ایم و گاهی هم گرفتار [تله]‌ی طلسمی. بااین‌همه به جای سخن‌رانی دراز و شدید‌الحنِ پند‌آمیز در خصوص سلامت روانی‌، کافی است با ضربه‌ی ملایم دوستانه‌ای بر شانه های [هم‌دیگر] خود مان را از چنگ این [کویر] خشک شیدایی برهانیم.

1- Christopher Lasch
2- La Culture du narcissisme (trad. Champs
Essais/Flammarion).