افغانستان به عنوان ملت بالقوه (افغانستان بدون افغان‌ها)

وابستگی های قومی به اندازه احساس انسانی آنها را کرخت کرده است که فراموش می کنند فقر، گرسنگی کشیدن، بیمار بودن، مهاجر شدن به کشورهای همسایه پاکستان و ایران و کشور های اروپایی، معتاد شدن و …،  پشتون بودن، هزاره بودن، ناجیک بودن، ازبک بودن، هندو بودن و … نمی شناسد.

مَکر اتنیک گرایی در طرح مساله هویت ملی

مساله ذکر واژه “افغان” در تذکره آینده الکترونیکی افغانستان در شبکه اجتماعی فیسبوک در میان “روشنفکران” این سرزمین باردیگر مساله “هویت” را بر سرزبان ها انداخته و به میزانی انعکاس و واکنش های وسیع یافته است که بیشتر ابهام، درهمی و برهمی، جنجال و هیاهوی ایجاد کرده است، به عوض آنکه جهت و موضع گیری ها در برابر آن را روشن و مشخص کند. گفتیم جنجال و هیاهوی، زیرا از بحث روی دیدگاه متفاوت و نقد آن ها از هم خبری نیست.
البته در شرایط انارشیستی کنونی افغانستان از جمله در فقدان احزاب و گروه های سیاسی که باید دیدگاه ها و خواست های سیاسی عمدتاً از طریق آنها کانالیزه شود و به صورت منظم، منسجم و مشخص مطرح شود، جز این نمی توان انتظار مطلوبی داشت؛ در سرزمینی که از جنگ های چهل ساله رنج می برد و با فروپاشی احزاب سیاسی از دهه هشتاد میلادی، اتنیک ها جای آنها را اشغال کرد. در این جا اقوام به جای احزاب عمل می کنند که رهبری آنها در دست رهبران سنتی پیشین با استخدام و اجیرگیری قسماً روشنفکران “مدرن” از هر قماشی است.
حالا مَکر اتنیک گرایی در میان روشنفکران افغانستن در کجا نهفته است؟ در تولید هرچه بیشتر اتنیک گرایی با طرح انتزاعی مساله هویت ملی در کل، یعنی انتزاع مساله ملی از “مساله اجتماعی”. این انتزاع در عمل اجتماعی پیامد های سنگین و بیرحمانه ای در پی داشته است و دارد: نابینایی و بی احساسی اکثریت روشنفکران افغانستان در برابر فقر جانکاه مردم سرزمین شان در کل، صرف نظر از وابستگی اتنیکی آنها.
وابستگی های قومی به اندازه احساس انسانی آنها را کرخت کرده است که فراموش می کنند فقر، گرسنگی کشیدن، بیمار بودن، مهاجر شدن به کشور های همسایه پاکستان و ایران و کشور های اروپایی، معتاد شدن و …-  پشتون بودن، هزاره بودن، ناجیک بودن، ازبک بودن، هندو بودن و … نمی شناسد. فاجعه این است که حتی آن روشنفکرانی که متعلق به جریان های سیاسی چپ و میانه دهه و رادیکال پیش از هشتاد میلادی بوده اند، از رهایی پرولتاریای یا مستعفین جهان دم می زدند و شمار زیادی از همرزمان شان قربانی شکنجه ها و اعدام های رژیم ترور “حزب دموکراتیک خلق افغانستان” شدند، با فراموشی از آن آرمان ها، قومیت را کشف کرده اند و از زیر عبا و چپن جنگ سالاران قومی سر درآورده اند و چه ارزان تن و روح شان را فروخته اند.
به هر حال طرح مشروح و نظری این مساله در این مختصر نمی گنجد، باشد به وقت دیگر.
نوشته ای”افغانستان به عنوان ملت بالقوه (افغانستانِ بدون افغان ها)” ۱۲ سال پیش در ماه می ۲۰۰۶ در صفحه انترنیتی “آسمایی”  نشر شده بود. از نظر من مضمون آن در کل تاهنوز در وضعیت سیاسی کنونی کشور با راه اندازی جارو جنجال های مساله تذکره الکترونیکی به اعتبار خود باقی است، البته این اعتبار، متاسفانه مدیون ایستایی و در جا زدگی شرایط سیاسی و اجتماعی افغانستان جنگ زده است.
نکته آخر: من در حال حاضر خود را در موقعیتی نمی یابیم که امکان بازنگری، سلیس ساختن جملات و حتی اشتباهات تایپی برایم میسر باشد. از این جهت از خوانندگان عذر می خواهم، اما بی گمان منتظر نقد و پیشنهادات های سازنده آنها هستم.
حسین مبلغ
یک‌شنبه ۲۵ فبروری ۲۰۱۸

به آنانی که “فراسویی نیک و بد” قبیله و تبار می نگرند!

1 مقدمه

از دو دهه بدینسو در نشریات غربی فضای آخر زمانی حاکم است؛ سخن از “پایان” هاست: “پایان ایدیولوژی” (بیل ۱۹۶۰)، پایان هنر (رمان، عکاسی، شعر)، “پایان دموکراسی” (گینو ۱۹۹۳)، “پایان تاریخ” (فوکویما)، “مرگ فاعل” ((Subjekt (به تعبیر فوکو) “ناپدید شدن انسان”، “وداع با دولت – ملت” (البرو ۱۹۹۸) و بسیار پایان های دیگر. روشن است که در اینجا منظور از رواج یافتن و همه گیر شدن واژه “پایان” در زبان روزمره (خبرنگاری) است در رابطه با مد شدن “پست مدرنیته” از دهه هشتاد قرن گذشته بدینسو. وگرنه سخن ِ پایان در بعضی موارد به قرن نزده می رسد. غربی ها دست کم این تسلی خاطر را دارند که بگویند، باوجود این همه، تلاش های انسانی خود را کردیم. ما خویشتن را با چه تسلی دهیم که هنوز آغاز نکرده ایم! با وجود آن ما نیز در دو نکته می توانیم خویشتن را تسلی دهیم: پایان ایدیولوژی در هر دو شکل آن، هم در شکل ایدیولوژی مارکسیسم (مذهب سکولار) و هم در صورت تبدیل اسلام به ایدیولوژی که نتیجهء اجتناب ناپذیر آن همان تقلیل، تنزیل و استحاله دین بود به ابزار قدرت سیاسی که با شبه دولت ربانی – سیاف آغاز یافت و با تسلط طالبان به اوج خود رسید.

این دو تجربهء پایان ایدیولوژی دارای ارزش و اهمیت حیاتی در تاریخ کشور ماست؛ دو تجربه يی که ما را با مرز ها و امکانات بشری ما تصادم داد که تبدیل زمین به بهشت موعود از انسان ها نه تنها ساخته نیست، بلکه برعکس زمین را به جهنم نیز مبدل می سازد، چنانچه ساخت. شاید قهر خدا بر بابلیان که می خواستند با ساختن برج بلند زمین را با آسمان پیوند زنند، به خاطر همین تجاوز آنان از امکانات محدود بشری آنان بوده باشد، و الله اعلم بالصواب.

به هرحال جاذبه و رادیکال شدن اسلام به عنوان ایدیولوژی – آن هم در افراطی ترین نوع قرائت از آن- نخست در الجزایر و بعد در پاکستان و کشور های عربی و سایر کشور های اسلامی از جمله از فقدان همین تجربهء شکست در آن کشور ها ناشی می شود. آنان فقط شکست سوسیالیسم و ناسیونالیسم دولتی را تجربه کرده اند.

نکتهء دوم مایه تسلی ما در مورد ادامه حیات “دولت – ملت” است با وجود فاتحه خواندن بر آن با ساز و طبل پدیدهء “جهانی شدن”، به گفتهء هبرماس: “دولت ملی تا هنوز و در درازمدت مهمترین عامل سیاسی است. و به هیچ وجه نیز به این زودی وداع گفتنی نیست.” (هبرماس ۱۹۹۹، ص ۵۳).

با وجود آن نمی توان امروز از تأثیر پدیدهء “جهانی شدن” بر کارکرد دولت – ملت ها غافل بود. هبرماس در مقایسه پیدایش پدیدهء “جهانی شدن” با ظهور دولت – ملت ها، از چالش مشابه میان آندو سخن می گوید: “دولت – ملت در زمانش [هبرماس و بسیاری از جامعه شناسان و مورخین معاصر پیدایش دولت – ملت را با دو انقلاب امریکا و فرانسه در آخر دهه های قرن هژدهم آغاز می کنند] جواب قانع کننده به چالش تاریخی بود جهت یافتن یک جانشین مناسب ِ موثر به جای اشکال ادغام بخش ِ در حال فروریختن (زمان) آغاز مدرن. امروز ما در برابر یک چالش مشابه قرار داریم. جهانی شدن راه ها و ارتباطات، تولیدات اقتصادی و تمویل آنها، انتقال تکنولوژی و اسلحه، قبل از همه خطر های محیط زیست و نظامی ما را با مشکلاتی مواجه می سازد که در چهارچوب دولت ملی یا بر اساس روش معمول توافق میان دولت های حاکم (souverän) قابل حل نیستند. اگر همه اینها ما را دچار خطا نکند، از درون خالی شدن حاکمیت دولت ملی ادامه خواهد یافت و پی ریزی و گسترش توانایی کارکرد های سیاسی را در سطح فراملی ضروری خواهد ساخت، چیزی که ما آن را در مراحل آغازینش همین حالا مشاهده می کنیم….” (همان، ص ۱۲۹- ۱۳۰).

البته جهت رفع سوء تفاهم از دو گفتار جداگانه و نقل شده از هبرماس در اینجا قابل تذکر است که او در مقاله دومی (که ترجمهء آلمانی است از یک مقالهء او از اصل انگلیسی آن در سال ۱۹۹۶ توسط خودش) از “درون خالی شدن” رو به گسترش “حاکمیت دولت ملی” در رابطه با “جهانی شدن” با چالش های آن سخن می گوید که دولت های ملی به تنهايی قادر به حل آنها نیستند؛ در حالیکه جملات نقل شدهء پیش از آن در بالا در یک گفتگوی او در سال ۱۹۹۹ است که در آنجا از “دولت ملی” به صورت عام با کارکرد های مروج آن به عنوان “مهمترین عامل سیاسی” سخن می گویدکه به سادگی”به هیچ وجه به این زودی وداع گفتنی نیست.”

در رابطه با وضعیت رقتبار کشور ما می بینیم که تا چه حد با دو “چالش مشابه” و اما در چهار چوب روابط اجتماعی و سیاسی سنتی ماقبل مدرن رو در رو هستیم: “ملت” نیستیم و “دولت – ملت” نیستیم تا از یک طرف پاسخ مناسب به چالش های تاریخی جهت یافتن بدیل های موثر برای اشکال سیاسی فروریخته ماقبل مدرن (سلطنت، امارت و خلافت) و روابط اجتماعی و موروثی تا حدود زیاد پابرجا، اما درز خورده (قبیله، تبار و قوم) داشته باشیم؛ و در عین زمان به همان علت (فقدان دولت و ملت) برای مبارزه موثر مثلا ً با یکی از مهمترین چالش های “جهانی شدن” یعنی تروریسم درمانده ایم.

* * * * * *

«از دو دهه [حالا بیش از سه دهه] به این سو در میان ما سخن از “بحران هویت” است، مراد بحران هویت ملی است. سوال این است که اصلاً ما چیزی به نام “هویت ملی” داشته ایم که بعد از آن دچار بحران شده باشد؟» (از متن نوشته)

منظور از عنوان مقاله (افغانستان به عنوان یک ملت بالقوه) این است که کشور ما دارای بعضی از شرایط ابتدایی برای “ملت شدن” است و در عین زمان فاقد بسیاری از پیشرط های اساسی برای شکل گرفتن و تبلور آن است. به عبارت دیگر “ملت” در کشور ما یک امکان است نه یک واقعیت؛ و انتقال آن از حوزهء امکان به ساحهء واقعیت، از آنچه بالقوه است به فعل درآوردن به صورت خودکار و خود به خودی صورت نمی گیرد، بلکه با چیره شدن کشور بر موانع در ساخت های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی با شکل گرفتن و نهادینه شدن یک دولت ملی (با ظهور عینی و قابل لمس آن) و عمل آگاهانهء روشنفکران ممکن است، روشنفکرانی که قادر باشند تا با دید انتقادی گفتار روشنفکری – ملی دموکراتیک را جانشین گفتار حاکم روشنفکری – اتنیکی کنونی کنند. بزرگترین چالش و سرسخت ترین مانع در راه “ملت سازی” و تشکل “دولت – ملت” نیز در قدم اول همین گفتار حاکم روشنفکری- اتنیکی است.

و ادعای این مقاله نیز تنها در حدود اشاره به پیشرط های “ملت” سازی و طرح مسأله “دولت- ملت” در قدم اول در چهارچوب گفتار روشنفکری و نقش روشنفکران در تحقق آن و دعوت به بازخوانی و بازنگری و بازپرسی این گفتار است و باز گذاشتن آن به بحث و پرسش های دامنه دار.

بخش نخست: ضرورت کاربرد روشن مفاهیم

مقوله های اساسی در ارتباط با مفهوم ملت

“الهی ما را از غرق شدن در اقیانوس نام ها حفظ کن!” (ابن عربی)

پیش از همه کاربرد روشن مفاهیمی که با مفهوم ملت در رابطه است، دست کم در ساحهء محدود این نوشته ضروری است، زیرا اساساْ برداشت و تصاویر مغشوش و وارونه از مصداق های عینی مفاهیم، نتیجهء کاربرد مفاهیم به صورت عام و مجرد است. کاربرد ِ مفهوم “ملت” در میان ما از این جمله است. علاقه و غرض ِ نهفته در کاربرد این گونه از این مفهوم، بدون در نظر داشت ِ شرایط و زمینه های عینی آن در افغانستان، در واقع القای این پندار نادرست بوده است که ما گویا از قدیم الایام یک ملت واحد بوده ایم؛ زمانی نام سرزمین این “ملت” “آریانا” بوده است و زمانی دیگر “خراسان” و بعد “افغانستان”. تصادفی نیست که نزاع های سترون در بسیاری از نوشته های اخیر فراتر از نام نمی روند، بدون آنکه یک قدمی نیز به سوی معنا و مضمون پیش روند.

در اکثر نوشته های نویسند گان ما تا پایان قرن بیستم این گمان که ما “ملت” هستیم، امر پذیرفته شده بود، بدون آنکه از این مفهوم برداشت و تصور روشن ارائه گردد. به طور نمونه یکی از اعلامیه های “شورای دموکراسی برای افغانستان” با این شعار عوام پسند (پوپولیستی) آغاز و پایان می یابد: “ما یک ملت هستیم!” (نشریهء “فریاد”، ۱۹۹۷، شماره ۲۹، ص۱). بعد از حادثه ۱۱ سپتمبر بود که در بعضی از نوشته ها این باور به دور از واقعیت نفی شد، آنهم غالباْ به صورت غیر مستقیم: افغانستان در حال گذار به “دولت- ملت” شدن.

به هرحال آنچه مربوط به کاربرد واژه هاست، درمیان ما همان وضعیت آشفتهء بابلی حاکم است؛ در اغلب موارد کاربرد مفاهیم به کلی غیردقیق، دلبخواه و نادرست است؛ پرداختن به این امر خود نیازمند یک بررسی جداگانه است. در این نوشته ضروری است که با پرداختن به تعاریف کوتاه از بعضی مفاهیم در رابطه با بحث بپردازیم. مفاهیم مرکزی در رابطه با ملت، مفاهیم ذیل است: دولت (ملی)، ملت، هویت ملی، ناسیونالیسم و شهروند. بعد از ارائهء تعاریف در حد امکان مختصر، به زمینه های کاربرد این مفاهیم در گفتار سیاسی ما می پردازم.

1 دولت

گیدنز ویژگی های مشترک میان دولت های سنتی و مدرن را چنین می شمارد: “از وجود یک دولت زمانی می توان سخن گفت که یک دستگاه سیاسی (نهاد های حکومتی مانند دربار، پارلمان یا کنگرس و مأمورین دولتی) بر یک ساحه دولتی مشخص حکومت کند، اقتدار آن بر یک نظام قانونمند متکی باشد و توانایی اجرایی تصمیمات سیاسی اش را با اعمال قهر داشته باشد.” (گیدنز ۱۹۹۵، ص ۳۲۹) (تأکید از گیدنز است).

روشن است که مراد از “اعمال قهر” در تعریف دولت آن نیست که قهر (مانند رژیم های نظامی چون پاکستان) تنها پایه و دلیل وجودی یک دولت را تشکیل می دهد، بلکه بنا بر تعریف معروف ماکس وبر آن است که دولت در برابر دشمنان و رقبایش (مثلاْ در رابطه با افغانستان علیه جنگ سالاران و تروریست های طالبان) توانایی کاربرد موفقانه و موثر از آن را داشته باشد: “دولت همان اجتماع انسانی است که در داخل یک سرزمین معین – این “سرزمین” متعلق به ویژگی (دولت) است – (موفقانه) مدعی انحصار مشروع قهر فزیکی باشد.” (وبر ۱۹۹۳، ص ۶)

2 دولت – ملت

تعریف دولت، چنانچه در بالا آمد، در مورد دولت های مدرن و سنتی هردو صادق است؛ اما مدرن بودن دولت ها از چیست؟ گیدنز آنرا در یک جمله خلاصه می کند: “همه دولت های مدرن دولت های ملی هستند.” (همان ص 331)

همو از سه ویژگی دولت های مدرن (= دولت های ملی) نام می برد: حاکمیت، شهروندی و ناسیونالیسم.

حاکمیت (Souveränität): “… مغهوم حاکمیت به این معناست که یک دولت بریک قلمرو مرزبندی شده حکمفرمایی می کند و در آن صاحب بالاترین قدرت است؛ این مفهوم در دولت های سنتی فقط به صورت محدود حائز اهمیت بود. بر عکس آن، همه دولت های ملی دولت های حاکم هستند.”

شهروندی ((Staatsbürgerschaft: این مفهوم در دولت های سنتی وجود ندارد؛ اما در دولت های ملی “شهروندان با حقوق و و ظایف همانند خویشتن را جزو ملت می شمارند.”

ناسیونالیسم: “دولت های ملی با پیدایش ناسیونالیسم همراه پنداشته می شوند … ناسیونالیسم را می توان به مثابهء مجموعه يی از نماد ها و باورها تعریف کرد که احساس تعلق داشتن به جماعت سیاسی معینی را منتقل می سازند. مثلا ً افراد معینی احساس غرور می کنند که “بریتانوی”، “امریکایی” یا “فرانسوی” هستند و احساس می کنند که به این ملت ها تعلق دارند. ممکن است که انسان ها خویشتن را از قدیم الایام به اینسو با گروه های سیاسی، صرف نظر از اشکال آنها مثلا ً خانواده، تبار یا جماعت مذهبی هم هویت می یابند. اما ناسیونالیسم نخست با دولت مدرن ظهور کرد. در این (دولت مدرن) است که در قدم اول احساس هویت با جماعت سیاسی (دولت) تبارز می کند.” (همان ۳۳۱)

3 هویت

“هویت احساس از خود (self)، شخصیت (personhood) است، از چگونه شخص بودن است. هویت ها همیشه شامل همسانی (sameness) و دگرسانی (difference) هردو است. بنابر این اگر کسی “بریتانوی” است، او مانند دیگر بریتانوی هاست و ناهمسان با آن هايی که بریتانوی نیستند. این گرایش معمول است که گویا هویت ها ثابت و (از قبل) تعیین شده هستند. معهذا جامعه شناسان استدلال می کنند که هویت ها سیال و تغییر پذیر هستند و این که ما می توانیم هویت های نو کسب کنیم.” (ابرکرومبی/ هیل/ ترنر ۲۰۰۰، ص ۱۷۱).

بخش دوم:

(زمینه های کاربرد مقوله های دولت، ملت، ناسیونالیسم هویت و شهروندی در گفتار سیاسی و روشتفکری افغانستان)

1 دولت

در گزارش “کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان” در ۲ می امسال با عنوان “هفتاد درصد افغانها برای حل مشکلات خود به دولت مراجعه نمی کنند.” می خوانیم:

“بیشتر افغانها (حدود هفتاد در صد) برای حل مشکلات خود به دولت مراجعه نمی کنند… (زیرا) مسئولان نهاد های حکومتی با مراجعین برخورد مناسب ندارند و یا هم از حل مشکل آنها عاجز هستند ” (بی بی سی ۲ مه ۲۰۰۶).

این گزارش با جملات ساده و همه فهم آن، در واقعیت بیانگر دو حقیقت تلخ است: ناپیدایی و عدم حضور دولت در زندگانی مردم از یک طرف و فقدان دولت – ملت در کشور از طرف دیگر. باید گفت این دو ویژگی نیز وجه مشترک همهء دولت ها در یک قرن اخیر در افغانستان بوده است. تا کنون هیچ دولتی در افغانستان نتوانسته است با جلب اعتماد مردم به نهاد های آن فراگیر گردد؛ مردم سراسر کشور کوشش داشته اند تا برای دوری گزینی و گریز از ادارات و مقامات دولتی مسایل و مشکلات شان را از آنان مخفی دارند و خود به حل آنها از طریق مجالس و جرگه های قومی بپردازند؛ زیرا به درستی مردم به این باور بوده اند که دولت با تمام ارگان های آن نه تنها جوابگویی عادلانهء نیاز ها و مسایل آنان نبوده است که با مراجعه به آن برای شان مشکلات جدید نیز خلق می شده است. این است که در رابطه با افغانستان نمی توان حتی از وجود یک دولت مرکزی (به معنای درست کلمه) که یک نظام اداری، قضایی و آموزشی واحد و همه گیر از ویژگی های آن است، سخن گفت تا چه رسد به دولت – ملت که همان طور که از ترکیب مفهوم آن برمی آید، جدایی میان دولت و ملت از میان برده می شود و هردو سرنوشت يکسان می یابند. و تنها و تنها نیز در این صورت است که دولت از فرورفتن در ورطهء نیستی که کشور در سی سال اخیر واقعا ً با آن روبرو شد، نجات می یابد.

ماهیت و ویژگی های دولت ها در افغانستان ِ دوقرن اخیر موضوع مقالت دیگر از این جانب است؛ من در این جا به ذکر دونمونه بسنده می کنم؛ زیرا همین دو برای نشان دادن این واقعیت کافی است که در جهان امروزی یک دولت تنها می تواند در شکل دولت – ملت دوام و بقا داشته باشد، نه در اشکل غیر آن، هرچندی که نیز از نظر نظامی قوی باشد.

* * * * * *

– “افغانستان بایست یا در قرن بیستم قدم نهد و یا نابود گردد”

– “شک نیست که افغانستان مملکتی است که دولت قوی معروفی خواهد شد یا بکلی از صفحه روزگار محو خواهد شد. اما این حالت ثانوی، در صورتی واقع خواهد شد که آن مملکت تحت حکمرانی امیر نا مجرب ضعیفی درآید. در آن وقت این مملکت تجزیه خواهد گردید و اسم دولت افغانستان هم بکلی از میان خواهد رفت.”

– «دولتی که مدعی تقدم مطلق بر جامعه است، زیرحکم اعدامش امضاء کرده است»

فاصلهء زمانی میان دو هوشدار بالا، هفتاد و اند سال را احتوا می کند؛ اولی از آن داود است که در مصاحبه با یک امریکایی (دوپری ۱۹۵۹، ص۳) وگفتار دومی نقلی است از امیر “مستبد با کفایت” (فرهنگ۱۳۷۱ ش، ص ۲۸۷) از کتاب”سفرنامه و خاطرات امیرعبدالرحمان خان” (۱۳۶۹ش) در پایان دههء نود قرن نزدهم.

عیب اساسی در داوری امیر عبد الرحمن خان و داود خان این است که هردو در پیشگوی های شان به پدیدهء دولت به مثابه یک نهاد سیاسی ملی فراگیر توجه نداشتند – داود خان تا حدودی به این امر در زمان ریاست جمهوری اش (۱۹۷۳- ۱۹۷۸) پی برده بود -؛ توجه هردو اساسا ً به یک دولت قوی بروکراتیک مدرنیزه شده بود تا یک دولت مدرن فراگير ملی. به عبارت دیگر آنان به دولت بیشتر به مثابهء یک “ماشین” قوی می نگرستند که از یک طرف موفق به سرکوب مخالفین داخلی باشد و درعین زمان توانایی حفظ حدود و صغور کشور را از خطر مداخلات خارجی داشته باشد. به این ترتیب آن دو دولتمدار به جامعه در محاسبه شان برای یک “دولت قوی” تا جایی توجه داشتند که بر آن سلطه های شان را تحکیم بخشند، نه این که افراد جامعه (صرف نظر از ویژه گی های اتنیکی شان از قبیل زبان، مذهب و فرهنگ) را در ساختار سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی و اداری کشور تا حدودی بدون تبعیضات اتنیکی سهیم سازند تا به این ترتیب نظام سیاسی را با رهایی از قید مشروعیت بخشی ناموثر اتنیکی به سوی مشروعیت بخشی موثر ملی سوق دهند. و نیز آنان در یافتن علت اصلی “محوافغانستان از صفحه روزگار” دچار خطا بودند و به این واقعیت توجه نداشتند که عامل عمده در شکنندگی بالقوه و فروپاشی بالفعل یک دولت در جهان مدرن در قدم اول منوط به مدرنیزه بودن نهاد های بروکراتیک و اداری – نظامی آن نیست، بلکه وابسته به ضعف و یا فقدان مولفه های ملی این نهاد هاست. البته انتظار امکان درک این مهم از جانب امیر عبدالرحمن خان با درنظرداشت این واقعیت که امیر(باوجود پی بردن به ضرورت یک دولت قوی مرکزی مجهز به سلاح جدید، به دور از مداخلات مستقیم سران قبایل) هنوز در محدودهء تنگ نظام قبیلوی نفس می کشید، واقعبینانه نیست؛ اما انتظار درک و از نظر دورنداشتن واقعیت کثرت گونی اتنیکی افغانستان از جانب امیر، یک انتظار کاملا ً واقعبینانه و بجاست؛ زیرا در تاریخ باستان و قرون میانهء خاور زمین و حتی تاریخ معاصر کشور (اسلاف خود امیر) نمونه های بسیاری از شاهان و سلاطین خورد و بزرگ را سراغ داریم که با درنظرگرفتن واقعیت کثرت گونی قومی و مذهبی [مذهب در جوامع کاملا ً سنتی در پهلوی قبیله و تبار، مهم ترین عامل تمایز گزاری انسان ها از همدیگر – گروه خودی و گروه بیگانه – بوده است؛ زبان، “نژاد” به مثابه عوامل مهم ساختن (konstruktion ) تمایز، از آفریده های ناسیونالیسم به عنوان ایدیولوژی دولت- ملت، به اندازهء خود دولت های ملی نواست] سرزمین تحت فرمانروایی شان، یک سیاست درمجموع نسبتا ً واقعبینانه و بردبارانه را در قبال رعیت های شان که به دین و یا ادیان غیر از دین “طبقه” حاکم معتقد بوده اند، اتخاذ کرده اند.

اما چنانیکه می دانیم، امیر با قصاوت و وحشی گری بی نظیری از کثرت گونی دینی کشور به عنوان ابزار سیاسی در خدمت سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن سوءاستفاده کرد و با پاشیدن بزر تفرقه های مذهبی درکشور، بزرگ ترین مانع در راه روند شکل گرفتن ملت سازی ایجاد کرد. ساختن یک دولت مخوف پلیسی مرکزی بلی، اما به قیمت از درون پاشیدن مهم ترین عامل نزدیک شدن اقوام با همدیگر. بعضی از”نویسندگان” متفنن وطنی – یا از روی بی خبری از تاریخ کشور و اما بیشتر به دلیل علایق اتنیکی – سعی می کنند تا قصاوت و وحشیگری بیش از اندازهء امیر را به عنوان ضرورت اجتناب ناپذیر در ایجاد یک دولت مرکزی توجیه کنند با تصدیق این حکم ژورنالیست و واقعه نگاران غربی که “همین مردم بی انضباط و همان امیر آهنین”!

داود خان نیز در زمان صدارتش (۱۹۵۳- ۱۹۶۲) که زمام امور کشور را در قبضه داشت، مرادش از “قدم گذاشتن افغانستان در قرن بیست” همان سان که ذکر شد، مدرنیزه کردن نهاد های دولتی و کشوری بود اما بدون فرهنگ سیاسی دموکراتیک ملی، سرکوب و منع ساختن احزاب و اجتماعات با سعی در برقراری نظام تک حزبی، خاتمه دادن به آزادی عقیده و بیان با منع کردن جراید و نشریات آزاد، زندانی کردن طولانی روشنفکران بدون محاکمه از نمونه های حکومت استبدادی داود خان به شمار می رود.

منظورم از آوردن این دو نمونه نشان دادن عاقبت بد فرجام تسلط دولت (به هردرجه که قوی باشد) بر جامعه است که بیان فشردهء آن (درنقل و قول سوم در بالا) در حکم مارگولینا یک روشنفکر روسی در مورد فروریختن قدرت جهانی نظام توتالیتر کمونیستی روسیه شوروی انعکاس یافته است: تشکل یک دولت قوی با جدایی آن از جامعه فقط یک راه حل کوتاه مدت برای بقای آن است؛ راز بقای یک دولت حتی با امکانات محدود نظامی آن در دراز مدت تنها با سهیم ساختن افراد جامعه درسرنوشت سیاسی شان به مثابهء “شهروندان” قابل تضمین است، شهروندانی که برخلاف “رعیت” رابطهء شان با دولت به عنوان عنصر منفعل تنها در مالیات گیری یا عسکر گیری محدود نمی شود، بلکه به عنوان عناصر فعال از طریق حق رأی، تشکیل احزاب و نشر روزنامه ها در حوزهء عمومی و نهاد های دولتی حضور فعال و موثر می یابند؛ و “شهروند” واقعیت وجود عینی اش را فقط می تواند در در چهارچوب “دولت – ملت” باز یابد، نه در محدودهء دولت های ماقبل مدرن؛ زیرا هم “شهروند” و هم “دولت – ملت” به عنوان پدیده های مدرن ظهور شان – با دوقرن عمر- به انقلاب فرانسه و امريکا برمی گردد.

برای “قدم گذاشتن افغانستان در قرن بیست” و مشکل تر از آن در قرن “تبد یل شدن جهان به یک دهکده” (جهانی شدن) و بقای کشور، تنها مدرنیزه شده نهاد های اداری و نظامی کافی نیست، بلکه پیشرط نخستین آن در قدم اول مدرنیزه کردن فکر و اندیشهء روشنفکران با فایق آمدن بر گفتار اتنیکی از راه تشکل احزاب و جمعیت های سیاسی فراقومی است. بدون این پیشرط، سخن زدن از کلمات خوش آهنگ “روند”، “راستا”، “پروسه” “دوران گذار” برای “ملت” سازی و “دولت ملی” کاملا ً پوچ و بیهوده است. برخلاف عقیدهء خرافاتی روشنفکرانه در جامعه چیزی به نام قانون مندی تکامل حاکم نیست تا این پروسه را بدون دخالت فعال انسان ها حتما ً به طور اجتناب ناپذیربه پیش برد. سخن زدن به صورت مشخص از پروسه “ملت” سازی و تشکل “دولت- ملت” به معنای آگاهی به پیشرط ها برای تحقق آنهاست و نیز شناسایی عوامل بازدارنده در راه تحقق آن ها. این پیشرط ها و موانع در همهء جامعه ها یکسان نیست، بلکه با ویژه گی های بسیاری از یک جامعه تا جامعهء دیگر، از یک کشور تا کشوردیگر (حتی در یک حوزهء فرهنگی) فرق می کند؛ نادیده گرفتن همین ویژه گی هاست که دست زدن به الگو سازی ها را پرخطر و بی ثمر می سازد.

2 ملت

با وجود آنکه واژهء عربی “ملت” در زبان فارسی- دری که درآغاز به معنای کیش و دین بوده است، ترجمهء سکولار شده از مفهوم اروپایی “ناسیون” است (وبه استثنای طالبان، همین مفهوم سکولار شدهء آن امروز مورد پذیرش همه چه با مذهب و چه لا مذهب قرار گرفته است) اما مضمون نخستین دینی این مفهوم چنان در درون ترجمهء سکولار شدهء آن خزیده است، که اعتراف به فقدان آن که”ما ملت نیستیم”، به همان اندازه مشکل می نماید که مثلا ً فردی با دینی بگوید که “من دین ندارم!”. ممکن است تقدس یابی واژهء “ملت” یکی ازدلایل به اعتراف این واقعیت تلخ ِ “قرمطی وار” درمیان ما باشد که بگوئیم “ما ملت نیستیم”!

به اضافه باید گفت که این واژه در میان باشندگان هر سرزمینی در این کرهء خاکی از همان تقدس “ازخود بیگانه شدهء” یک مفهوم مقدس دینی برخوردار است. سرود های ملی هر کشوری در حقیقت شکل سکولار شدهء “کلمه” (اعتراف به زبان) به وجود “ملت” در آن سرزمین معین جغرافیایی است؛ اگر وضعیت “ملی” افغانستان را در قالب این ایماء بیان کنیم، به این نتیجهء تلخ می رسیم که همه (روشنفکران) به زبان به وجود “ملت افغان” اعتراف می کنند، اما عمل اکثریت آنان به جوارح گرایش ملی نیست، بلکه گرایشات اتنیکی است. به زبان “ملت افغان” می گویند، اما در دل شان قوم خاصی جا دارد.

مورخ آلمانی توماس نیپردی در بارهء تقدس یافتن ملت می نویسد: “آنچه دینی است در آنچه ملی است، سکولاریزه می شود و آنچه سکولار است، تقدس می یابد.” (ص ۳۰۰)

شاید یکی از دلایلی که مانع از آن گردید تا مفهوم ملت با یک دید انتقادی در محک آزمایش در واقعیت عینی جامعه قرار گیرد؛ تقدیس صورت پرستانهء این مفهوم باشد، زیرا کاربرد ایدیولوژیکی این مفهوم که یک کاربرد سرشت باورانه (essentialistic) است، می خواهد وانمود کند که گویا در واقعیت سیاسی، اجتماعی کشور این مفهوم همیشه عینیت داشته است.

تا زمان پیدایش جنبش “مشروطه دوم” که با نشر “سراج الاخبار” به وسیله محمود طرزی مشخص می گردد، کاربرد کلمهء “ملت” مرادف با کیش و دین و مذهب استعمال می شد: “ملت اسلام” (کاتب ۱۳۷۲، ص ۵۱)، “ملت مسحیت” ( همان، ص ۱۰۷)، “علمای ملت” (همان، ص ۱۷۸). محمود طرزی در سال هفتم “سراج الاخبار” (شمارهء اول، 13 اسد 1296ش) می نویسد: “سراج الاخبار افغانیه” یک مکتب سیار و یک معلم رهسپاریست، که قسمی از وظیفهء تعلیم و با خبری اهل وطن را، عصر معرفت نشر “سراجیه” بعهدهء عاجزانهء او محول فرموده است. بسیار شکر می کند که در ظرف این چند سال قلم جنبانی خود، بسیار سخنان نو، کلمات نو، تعلیمات نو، علم های نو، فن های نو، انشای نو، املای نو عرض انظار قارئین کرام خود نموده توانسته است …” (طرزی ۱۳۵۵، ص ۹۴)، (تأکید از من است).

در جملات بالا، آگاهی بسیار روشن طرزی را از نقشی که در جامعه به عهده گرفته است، در می یابیم؛ یکی ازین عرضه های “بسیار نو” طرزی کاربرد مفهوم “ملت” در فرهنگ سیاسی ما با بار نو برابر با واژهء مدرن “ناسیون” است.

1.2 رویکرد نو به موضوع ملت

ارنست رنان

تحقیق و بررسی در زمینهء ملت از آغاز دههء هشتاد (قرن گذشته) بدینسو رو به افزایش است؛ درک این پدیدهء بغرنج و تلاش برای دریافتن یک تعریف جامع در محور این تحقیقات قرار دارد. آثار نویسندگانی چون گلنر (۱۹۸۳)، اندرسون ( ۱۹۸۳) و هابسباوم (۱۹۹۰) از بحث برانگیز ترین این بررسی هاست. دراین جا باید از سخنرانی اندیشمند معروف فرانسه ارنست رنان – آشنا و معاصر سید جمال الدین افغانی – در سال ۱۸۸۲ با عنوان “ملت چیست؟” یاد کرد. به یک معنا می توان بازتاب هسته های اصلی تأملات رنان را پیرامون پدیده ملت در اندیشه پژوهشگران نامبرده معاصر شناسایی کرد و همین نیز بیانگر نو بودن آن بعد از گذشت یک قرن و سه دهه می باشد:

– اشتباهات سنگین ناسیونالیست ها از دید رنان: یکی پنداشتن نژاد با ملت و مستقل انگاشتن گروه های اتنیکی و زبانی بنابر الگوهای واقعاْ موجود خلقها (رنان ۱۹۹۶، ص ۸)

– ملت ها به مفهوم امروزی از آن ها در تاریخ کاملاْ نو هستند (ص ۹)؛ قلمرو های وسیع آشوری ها، فارس ها و اسکندر ملت نبودند (ص ۱۰) “ملت ها چیزهای جاودانه نیستند. آنها یکبار آغازی داشته اند، و روزی پایان خواهند یافت” (ص ۳۶)

– رشد دانش تاریخی برای اسطوره سازی های ناسیونالیسم خطرناک است، زیرا: ” فراموشی (می خواهم تقریباْ بگویم: خطای تاریخی) برای خلق یک ملت نقش اساسی دارد” و پژوهش تاریخی این خطا ها را برملاء می سازد. (ص ۱۴)

– قانونمنديی که براساس آن ملت ها بوجود آید، وجود ندارد؛ ملت های گوناگون برای ظهور شان راه های گوناگون پیموده اند (مقایسه کنید ص ۱۸ – ۱۹)

– همگون بودن ملت ها از دیدگاه “نژادی” یا “اتنیکی” توهمی بیش نیست و در واقعیت تاریخی وجود ندارد: “دیدگاه های اتنیک شناختی در بوجود آمدن ملت های مدرن هیچ نقشی ندارند (…) حقیقت این است که نژاد خالص وجود ندارد و آدم سیاست را فدای توهم می سازد، درصورتی که آن را براساس تحلیل اتنیک شناختی استوار سازد.” (همان ص ۲۲)

“بایست به وطن پرست گفت: شما برخطا هستید؛ شما می خواهید خون تان را برای این امر بریزید، براین باور که گویا کیلتی، اما شما جرمن هستید.” (ص ۲۶)

در مورد اسطوره زدایی “نژاد ناب” می توان به فردوسی استناد جست؛ آنچه را که دانای طوس با بینش اشراف منشانه اش با حسرت در پیش رو می دید، دیگر بعد از گذشت هزار سال تحقق پذیرفته است: از سکه افتادن “نژاد و گهر و بزرگی”؛ خبر ِ بد به آنانیکه که تاهنوز به اسطورهء نژاد ناب داورمند اند:

ز ایران و از ترک و ز تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

سخنها به کردار بازی بود

تمام “پژوهشگران جدی” معاصر همان طور که اشاره شد، با دیدگاه های رنان در بارهء نو بودن و تاریخی بودن ملت همساز هستند:

هابسباوم و گیلنر

“من مانند اکثر پژوهشگران جدی به “ملت” به عنوان یک واحد سیاسی اولیه و تغییر ناپذیر نمی نگرم. ملت منحصراً به یک دوران مشخص و از دید تاریخی نو تعلق دارد. ملت یک واحد اجتماعی تا آنجاست که به یک شکل معین ِ دولت کشوری مدرن مرتبط می گردد، یعنی “دولت ملی”، و بی معناست که از ملت و ملیت سخن رود، در صورتیکه همراه با آن این رابطه درنظر گرفته نشود. گذشته از آن من با گیلنر هم نظر هستم، آنجا که وی بر عنصر ساختگی، ابداع و مهندسی اجتماعی تأکید می ورزد (…) این ملت ها نیستند که دولت ها و ناسیونالیسم ها را بوچود می آورند، بلکه برعکس.” (هابسباوم ۱۹۹۱، ص ۲۰-۲۱).

از دیدگاه گیلنر (۱۹۹۵) پیدایش ملت و ناسیونالیسم نتیجه منطقی گذار از جامعه زراعتی به جامعه صنعتی است؛ جامعه صنعتی “عصر ناسیونالیسم” است و “ملت ها می توانند فقط به وسیله مقوله های عصر ناسیونالیسم تعریف گردند، نه برعکس، آن طوری که بایست فکر شود.” و این از دید گیلنر “پاردوکس بزرگ، اما واقعی” است (ص ۸۶).

این که چرا پیدایش ملت و ناسیونالیسم در جامعه زراعتی قابل تبیین نیست، گیلنر می نویسد:

“نظام اجتماعی جامعه زراعتی به هیچ وجه اصل ناسیونالیستی را مساعد نمی سازد و نه به همپایگی میان واحد های سیاسی و فرهنگی، نه به همگونی یا انتقال فرهنگ توسط مکتب (به عنوان نهاد آموزشی مدرن) در داخل هر واحد سیاسی کمک می کند (…) چون در کل .وضع بدین منوال است، پس بایست عصر گذار به صنعتگری بر مبنای الگوی ما نیز عصر ناسیونالیسم باشد … ” (ص ۶۴)

نقد ِ دیدگاه گیلنر

دیدگاه گیلنر در زمینهء ملت و ناسیونالیسم باوجود ارزش نظری آن درکل، اساساً غرب مدارانه است؛ کاملاً روشن است که از ویژگی های عمدهء ملت و ناسیونالیسم مدرن بودن آن است و”ناسیونالیسم ریشه در یک نوع کلاً مشخص ِ تقسیم کار [روابط سرمایه داری] دارد که همزمان پیچیده و دستخوش دگرگونی به نحو دایم و رو به افزایش است.” (گیلنر ص ۴۲)؛ اما نگاه گیلنر به کلی به آغاز ظهور ملت و ناسیونالیسم در دو کشور نمونهء آن انگلستان و فرانسه (که تقسیم کار در آن جا ها به صورت متمایز آن صورت گرفته بود) دوخته شده است، بدون آن که به توسعه و رواج ناسیونالیسم در سایر کشور های اروپایی عقب مانده اروپا در قرن نزدهم (عصر ناسیونالیسم) که در آن ها “تقسیم کار” چندان پیشرفته و متمایز نبوده است ، توجه داشته باشد؛ نقش دانشمندان و روشنفکران در پخش و تبلیغ “ارزش” ها و”آگاهی ملی که بر محور افسانه یک اصل و تبار مشترک و آفریدن یک تاریخ مشترک تبلور می یابد” (هبرماس ۱۹۹۹، ص ۱۵۸) از دید گیلنر پوشیده می ماند، و نيز او به نقش دولت که جهت مرکزیت بخشیدن و گسترش خود “غالبا ً سنت ها و حتی ملت ها را “اختراع” می کند” (هابسباوم ص ۱۱۰) کمتر توجه می کند.

نقد هابسباوم بر دیدگاه گیلنر و شماری دیگر از نظریه پردازان جدید نیز متوجه همین تأکید بیش از اندازهء آنان بر ناسیونالیسم به عنوان کارکرد مدرنیزه ساختن است (هابسباوم ص ۱۰۸) از دید هابسباوم باید ناسیونالیسم و پدیده های در رابطه با آن بر اساس شرایط سیاسی، تخنیکی، اداری، اقصادی و سایر لازمه های آن تحلیل گردد: “به این دلیل ملت ها از دید من پدیده های دوگانه هستند، با وجودی که در اساس از بالا پی ریزی می گردند، اما نمی توان آنها را به درستی درک کرد، اگر آنها را از پائین تحلیل نکرد، یعنی براساس زمینه های باور ها، آروزو ها، نیاز ها، خواسته های درونی و علاقمندی های مردم عادی که ضرورتا ً ملی نیستند (نمی اندیشند) و کمتر ملی گرا هستند.

اگر نزد من نکته انتقادی اساسی بر آثار گیلنر موجود باشد، آن این است که دیدگاه مورد علاقه او که مبتنی بر مدرنیزه کردن از بالا است، بیش از اندازه دید را بر پائین می بندد.” (همان ص۲۱- ۲۲)

با آن همه نمی توان انکار کرد که جامعه صنعتی به عنوان پیشرط مناسب با زمینه های مناسب نهادی و ساختاری مدرن آن، تصور ملت را، آنطور که اندرسون از آن به عنوان “جماعت تصوری” نام می برد، به نحو مطلوب آن میسر سازد و کار ساختن دولت – ملت را ساده تر می کند، تا جامعه های سنتی که در آنها عوامل و عناصر باز دارنده کم نیستند. اما به گفته دوستم دهقان زهما مثلاً در رابطه با افغانستان “جامعه افغانستان آنطور که تصور می گردد، آنقدر نیز سنتی نیست، عناصری زیادی از مدرن در آن رخنه کرده است.” گذشته از آن دیگر کشور های امروزی مانند کشور های قرن نزدهم که مورد بررسی گیلنر است، مثل جزایر جدا از همدیگر به سر نمی برند، پیشرفت تخنیک و رسانه های ارتباطی همه آنها را به هم نزدیک ساخته است؛ به خصوص از تأثیر قهردستوری (imperative ) “جهانی شدن” با تبدیل کردن جهان به یک دهکده، هیچ کشوری درامان نمانده است. هر آنچه که در نقطه يی از جهان رخ می دهد، بلافاصله در دور ترین گوشه های کشور مثلا ً بامیان، بدخشان یا کنر به گوش ها می رسد.

اندرسون

تعریف کلی قابل قبول یرای پدیدهء “ملت” در میان دانشمندان علوم سیاسی و اجتماعی تا هنوز وجود ندارد و شاید با درنظر داشت پاردوکس های پدیدهء ملت دست یابی به چنین تعریفی نیز میسر نباشد. بندیکت اندرسون یکی از نظریه پردازان معاصر در موضوع ملت و ناسیونالیسم، در کتاب معروف خود “جماعت های تصوری. تأملات در زمینهء پیدایش و گسترش ناسیونالیسم” (۱۹۸۳) ، از سه پارادوکس نام می برد که مانع دریافت یک “تعریف عملی” نسبتاً قابل قبول درمیان نظریه پردازان ناسیونالیسم می گردد: “1. مدرن بودن عینی ملت ها از زاویهء دید مورخان در برابر قدامت ذهنی ملت ها در نگاه ناسیونالیست ها قرار می گیرد. 2. جهانشمول بودن صوری ملیت به عنوان مفهوم اجتماعی فرهنگی – در جهان مدرن هرکسی می تواند، باید یک ملیت “داشته باشد”، چنانچه آدم یک جنسیت “دارد” – در برابر ویژه گیهای حاشیه وی اشکال معین آن قرار می گیرد، به طور نمونه بی همتایی تعریف شدهء ملیت “یونانی”. 3. قدرت “سیاسی” ناسیونالیسم در برابر فقر فلسفی آن قرار می گیرد و یا اصلا ً با تناقض مواجه می شود. به عبارت دیگر: برعکس ایسم های دیگر، ناسیونالیسم هیچگاه اندیشمندان بزرگ خلق نکرد – نه هابسی، نه مارکسی و نه وبری.” (ص۱۴-۱۵).

بیان ساده منظور اندرسون چنین است: 1- از دید مورخان “ملت” یک پدیده تاریخی مدرن است، در حالیکه ناسیونالیست های هرملتی (ملت خواه در مرحله شکل گرفتن و خواه عینیت یافتهء آن) به “ملت” شان به عنوان یک ذات با قدامت ِ فراتاریخی می نگرند. 2- از یک طرف ملت در جهان کنونی “دولت – ملتها” به صورت یک واحد سیاسی جهانشمول (هرچند صوری، زیرا بسیاری از کشور ها با وجود نمایندگی در “سازمان ملل” بالفعل نه “ملت” شده اند و نه “دولت – ملت”) درآمده است، اما از طرف دیگر هر “ملتی” دارای ویژگی های است که از جانب ناسیونالیست های آن “ملت” به عنوان “بی نظیر بودن” آن در مقایسه با دیگر”ملت” ها جا زده می شود، مثلا ً بی نظیر بودن “ملت” یونانی، ایرانی و یا افغان! 3- این همه موجب شده است که دانشمندان علوم سیاسی و اجتماعی از تبیین پدیدهء ملت تا هنوزعاجز آیند.

“تعریف عملی” پیشنهادی اندرسون از ملت چنین است: “ملت یک جماعت سیاسی تصورشده است – تصور شده به شکل محدود و دارای حاکمیت.

تصور شده به این معنا ست که اعضای حتی کوچکترین ملت، بخش زیادی دیگر آن را نه هیچگاه خواهد شناخت، نه با آنها مواجه خواهد شد و یا همچنان نه چیزی از آنان خواهد شنید، اما در دماغ هریک از آنان تصور جماعت شان وجود دارد. ارنست رنان به این تصور توجه داشته است: “جوهر یک ملت این است که که همه افراد آن مشترکات بسیاری دارند و همه چیز های زیادی را فراموش کرده باشند […]

ملت به شکل محدود تصور می شود، زیرا حتی بزرگترین آنها شاید با یک ملیارد انسان در مرز های مشخص، گرچه متغیر زیست می کنند، که فراسوی آن مرزها ملت های دیگر قرار دارند. هیچ ملتی خود را با بشریت یکی نمی پندارد […]

ملت به شکل حاکم souvereign)) تصور می شود، زیرا مفهوم ملت در زمانی تولد یافته است که روشنگری و انقلاب مشروعیت دولت های بزرگ سلسله مراتبی شاهی را که به عنوان بخشایش الهی تلقی می شد، برهم زد. […]

بالاخره ملت به عنوان جماعت تصور می گردد، زیرا ملت ، صرف نظر از نابرابری واقعی و استثمار، به مثابه پیمان “همدلانه” از (افراد) برابر تلقی می گردد. همین برادری بود که در دو قرن اخیر ممکن ساخت که ملیون ها انسان برای چنین تصورات محدود کمتر کشته اند تا این که با رضایت بیشتر جان فدا کرده اند.” (ص ۱۶-۱۷)

عنوان اصلی کتاب اندرسون “جماعت های تصوری” (Imagined Communities ( در بادی امر فریب انگیز است و عنوان ترجمهء آلمانی آن (“ابداع ملت”) فریب انگیز تر؛ به خصوص برای آنانی که به عنوان اثر دلبسته اند، بدون آنکه به متن آن توجه داشته باشند. این امر متأسفانه به آقای سید حمید الله روغ در مقالهء شان زیر عنوان “حوزه تمدنی ما و سیر تاریخی “دولت” و “ملت”) مشتبه شده است. نقد و بررسی مقاله آقای روغ ضرورت نوشته جداگانه را ایجاب می کند؛ دراینجا فقط باید تذکر دهم که متأسفانه نوشتهء شان فاقد نظم و یکپارچگی است، ترجمه های نقل و قول ها غیر دقیق و بعضاً نادرست است؛ ایشان نظریه پردازان ناسیونالیسم از قبیل گیلنر و به خصوص اندرسن را بد فهمیده اند و بنا براین با مسخ نظریات آنان به نتیجه گیری های نادرست و خیلی سطحی رسیده اند.

برعکس آنچه در تعریف اندرسون از ملت ها به عنوان “جماعت های تصور شده” Imagined Communities)) در خور توجه است، این است که وی نمی خواهد این فکر را القا کند که گویا ملت ها در فکر و اندیشه انسانها بوجود می آیند و فاقد هرگونه زمینه های اجتماعی و فرهنگی هستند، بلکه برعکس وی مشروحاً به بررسی زمینه ها و پیشرط های عینی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و ریشه های فرهنگی در بوجود آمدن آگاهی ملی و ناسیونالیسم از قرن شانزدهم به بعد با پیدایش سرمایه داری و اختراع صنعت چاپ می پردازد. وی به منظور اجتناب ازین گونه سوی تفاهمات، در همان آغاز کتابش دیدگاه گیلنر را که می گوید “ناسیونالیسم به هیچوجه بیداری ملت ها به خودآگاهی نیست: انسان ها ملت ها را خلق می کنند، آنجا که ملت ها قبلا وجود نداشته اند” (گیلنر ۱۹۶۴، ص ۱۶۹) این گونه به نقد می کشد: “این جملات دارای یک عیب است: کوشش گیلنر بیشتر برای اثبات این امر متکی است که گویا ناسیونالیسم واقعیت های دروغین را منعکس می سازد، اینکه ناسیونالیسم آن “خلق” را با “ساختنِ” “دروغ” تداعی می کند، به عوض تداعی با “تصور” و “ابداع ” (ص ۱۶).

به هرحال مزیت تعریف “عملی” اندرسون در این است که وی با داخل کردن نظریه بدیعانه اش (ملت به عنوان جماعت تصوری) دو عنصر مهم دیگر قابل قبول برای همه را در تعریف ملت می گنجاند: استقلال یا حاکمیت، محدود بودن به وسیله مرز های مشخص عجالتاً در این مختصر کافی است که پدیده وجود “ملت” و “دولت – ملت” را در افغانستان با همین سه عنصر در محک آزمایش قرار بدهیم، اما پیش از آن به بررسی مقوله های خویشاوند با ملت می پردازم.

3 ناسیونالیسم

– ناسیونالیسم دولتی

ناسیونالیسم رسمی (دولتی) که در دههء سی قرن گذشته در کشور ما ساخته شد، نمونه تمام عیار نوع “ناسیونالیسم اتنیکی” بود. از ویژه گی های اساسی این نوع ناسیونالیسم نادیده گرفتن واقعیت کثرت اتنیکی کشور است؛ این نوع ناسیونالیسم برای ساختن “هویت ملی”، “آگاهی ملی” به عوض این که به تنوع ویژه گی های قومی (رنگ، مذهب و زبان با دیگر ابعاد فرهنگی) فرهنگ توجه داشته باشد، تنها به ویژه گی های احتصاصی یک قوم تکیه می کند. به قول میشائیل ورتس: “ایدیولوژی ناسیونالیسم اتنیکی دارای یک منطق توتالیتر درونی است، زیرا این ایدیولوژی “هویت” گروه خاص خودش را، اساس زندگی فرد قرار می دهد.” (ورتس ۲۰۰۰، ص۷).

سیاست قهرآمیز زبانی و کشف آریایی گرایی که با آریای گرایی شاه ایران (انتخاب نام ایران به عوض فارس) تقریبا ً همزمان است، محصول همین ناسیونالیسم رسمی است؛ این آریایی گرایی در هر دو کشور از ایدیولوژی رسمی نازیسم متأثر است.

– ناسیونالیسم به عنوان اید یولوژی قشر روشنفکری

دو جنبش استقلال طلبانه علیه آنگلیسها (۱۸۳۹ و ۱۸۷۹) کلاً زیر تأثیر عقاید دینی (جهاد علیه کفر) صورت گرفت، نه با الهام از اندیشه های ناسیونالیستی که در آن زمان وجود نداشت. این جنگ سوم (۱۹۱۹) و آخرین جنگ استقلال خواهی علیه انگلیس بود که با پیدایش روشنفکران مدرن و زیر تأثیر آنان صبغهء ناسیونالیستی [ناسیونالیسم به عنوان یک “اصل سیاسی” که برمبنای آن بایست واحد های سیاسی و ملی با هم تطابق داشته باشند (گلنر ۱۹۹۵، ص ۸)] گرفت که بازهم توجیه دینی آن درمیان مردم زیر نام جهاد علیه کافران (انگلیسها) صورت گرفت. این به این معنی است که اندیشه های مدرن (ناسیونالیستی) تنها در میان قشر بسیارنازک روشنفکری رواج یافته است، بدون نفوذ درمیان یک قشر اجتماعی در جامعه یکی از دلایل عمدهء ناکامی اصلاحات امان الله خان را نیز باید در فقدان همین پایگاه اجتماعی که ازآن غالباْ با خوش بینی غیر واقعبینانه به نام “بورژوازی تجاری” یاد می گردد، جستجو کرد. به هرصورت در پهلوی این قشر بسیار نازک روشنفکران ناسیونالیست، جمعیت وسیع مردم قرار داشتند که انگیزه عمده برای خیزش در برابر انگلیس ها باز هم در میان آنها عقاید دینی بود، تا باور به مفهوم کاملا ً جدید انتزاعی “ملت”.

رواج اندیشه های ناسیونالیسنی در افغانستان با پیدایش روشنفکران مدرن و جنبش مشروطه درآغاز قرن بیستم همراه است. محمود طرزی بارز ترین مدافع و منتشر کننده ناسیونالیسم است. یکی از ویژه گی های منفی ناسیونالیسم، تمایل آن به افراطی گری های از نوع نژاد پرستی و اتنیک گرایی است؛ اما آنچه در رابطه با ناسیونالیسم در آغاز رواج آن در کشوردرخور یاد آوری است، ابعاد سازنده و مترقی آن است: درسطح بیرونی استقلال تام کشوراز زیر نفوذ هند بریتانوی و درسطح داخلی مبارزه علیه خودکامگی نظام سیاسی، تحقق حاکمیت قانون و ملت سازی بر مبنای حقوق شهروندی.

محمود طرزی از “اتحاد عموم مسلمانان با یکدیگر [“پان اسلامیسم”] و “اتحاد همه اقوام افغانان با همدیگرشان” به عنوان “یگانه مسلک تحریر” سراج الاخبار سخن می گوید (ص ۷۴)

مفهوم “ملت” برای نخستین بار مطایق با مفهوم مدرن “ناسیون” از طریق همین طرزی وارد واژه گان سیاسی ما می شود. و به این وسیله مفاهیم “افغان” نیز فراسوی معنای خاص انحصاری اتنیکی آن مرادف با مفهوم عام “ملت” به کارمی رود. اما این کاربرد نو بدون آن که در میان مردم فرا گیر گردد، در میان میان قشر نازک روشنفکری نیز قبول عام نمی یابد و تا امروز مورد مناقشات لفظی بی ثمر است.

آنچه که پذیرش مفاهیم”افغان” و”افغانستان” را به ویژه درمیان بخشی از روشنفکران ما تا امروز مشکل می سازد، آن طور که از تجربه می دانیم، از جمله دو دلیل اساسی دارد: نخست سخن زدن از”افغان بودن اصیل” دریک جانب؛ دیگر نام گرایی و تاریخی گری که بر اساس آن از”خراسان” نام برده می شود، در جانب دیگر.

در افغانستان از ناسیوناالیسم به عنوان گرایشی که تمام افراد تبعهء این خاک را، صرف نظر از خصوصیات اتنیکی آنها (دین، زبان، فرهنگ و “نژاد”) به عنوان عنصر “شهروندی”، مساویانه در برابر قانون در نظر گیرد، نمی توان سخن زد. در اینجا ناسیوناالیسم به “ناسیونالیسم اتنیکی” استحاله می یابد. ناسیونالیسم علیه استعمار نیز خاصیت ناب و مترقی”ملی” اش را از دست می دهد؛ زیرا “ناسیونالیسم اتنیکی” چنان در مغز و اندیشهء “نخبگان” سیاسی و روشنفکران ِ .وابسته به آنها که گفتار روشنفکری را دو دهه هشتاد و نود قرن گذشته را تا امروز تسخیر کرده اند، رسوخ می کند که ناسیونالیسم علیه استعمار روس را به شدت دستخوش هوا و هوس خود می کند. این “نخبگان” و روشنفکران وابسته به آنان پیش از آن که به پایان پیروز مندانهء جنگ رهایی بخش علیه استعمار روس و عمله های بومی آنها بیندیشند، درهم وغم این هستند که قدرت سیاسی در فردای خارج شدن روس ها از کشور، در تصاحب نخبگان کدامین اتنیک باشد و قسمی که دیدیم برای این هدف نیز احزاب اسلامی وابسته به اتنیک های گوناگون نیز هیچ باکی از همیاری و همبستگی با شاخه های حزب مارکسیستی ” دموکراتیک خلق” نداشتند. و مضحک تر و درعین زمان تراژیک تر ازاین واقعیت تلخ اینکه روشنفکران “لیبرال” و”دموکرات” ( چه در قالب سازمان های سیاسی و فرهنگی و چه در چهارچوب احزاب سیاسی) که هیچ گونه همفکری و سنخیتی نه با احزاب اسلامی و نه با دو شاخه پرچم و خلق حزب مارکسیستی “خلق” دااشتند، نیز آغاز به رقص و اتن و پایکوبی به دهل قوم گرایی آنها کردند. درتمام سال های دهه نود تقسیم وظیفهء دقیقی میان احزاب درگیر ِ جنگ در داخل و روشنفکران عملی شده بود: جنگ ِ گرم ویران کن و خونین برای هژمونی اتنیکی در داخل از طرف احزاب و جنگ سرد “فرهنگی” برای دفاع از جنگ سالاران در خارج کشور از جانب روشنفکران. ازمطالعهء بیشتر نشریات به ظاهر مستقل و حتی بعضی از کتاب ها به زبان های پشتو، دری و حتی انگلیسی ازطرف بعضی ازشخصیت های اکادمیک ما درخارج کشور، به خوبی و روشنی می توان به فهم جامعه شناختی و روانکاوی “گفتاراتنیکی روشنفکران” رسید.

4 هویت

کار برد یکی ازمهمترین مفاهیم درعلوم اجتماعی معاصر را برای نخستین بار در گفتار نوشتاری ما مدیون دهقان زهما در مقالهء “تأملی چند در مقولهء نژاد باوری” (۲۰۰۹) هستیم: مفهوم (Konstruktion) که معنای آن ساختن و تولید کردن است. یکی از زمینه های کارآمد و کاربرد مهم این مفهوم توهم زدایی از این باور است که بسیاری مقوله های اجتماعی را که به کار می بریم، گویا با “واقعیت” های تاریخی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مورد نظر ما مطابقت دارند، در حالیکه آنچه این مفهوم برای ما روشن می سازد، این است که خود این “واقعیت” ها دست کم در بسیاری از موارد آفریدهء انسان هستند که بر اساس علاقمندی خاص، سیاست خاص و استراتیژی های خاص ساخته و پرداخته می گردند؛ حیله کار نیز دراین است که این ساخته ها از سازندگان آن استقلال می یابند و به مثابهء نیرو های مستقل بالذات به حیات خود ادامه می دهند و گاهی نیز تقدس می یابند و سازندگان آن نیز با آن ها خو می گیرند و به “ذات جاودانگی” آن باورمند می شوند. توهم زدایی از”سرشتی” بودن این مقوله ها، یکی دیگرازکاربرد های اساسی این مفهوم (Konstruktion) است.

از دو دهه به این سو در میان ما سخن از “بحران هویت” است، مراد بحران هویت ملی است. سوال این است که اصلاً ما چیزی به نام “هویت ملی” داشته ایم که بعد از آن دچار بحران شده باشد؟ به نظر من چنین چیزی وجود نداشته است؛ آنچه وجود داشته است، شماری از هویت های گوناگون بوده است یا هژمونی هویت یک اتنیک بر سایر هویت های دیگر اتنیکی. بنابراین سخن گفتن از “در جستجو و ساختن هویت ملی” موجه تر است از “بحران هویت ملی”.

در رابطه با سرو صدا پیرامون هویت ملی در کشور ما مفاهیمی چون “آریایی بودن”، “خراسانی بودن”، “افغان بودن”، “افغانستانی بودن” از این نوع تولیدات Konsrtuktions)) هستند. در عقب تک تک این مفاهیم استراتیژی و سیاست خاصی پنهان است، “سیاست هویت سازی”. البته ساختن این مفاهیم در رابطه با هویت ملی در قدم اول به معنایی غیرلازمی بودن این مفاهیم نیست، زیرا متأسفانه مقولهء “ملت” بدون “هویت ملی” قابل تصور نیست؛ حتی سوال درست بودن و نادرست بودن هریک از این مفاهیم بی مورد است. آنچه که در بیان هویت ملی در قالب مفاهیمی چون “افغان”، “خراسانی” و …. مهم است، دست یابی به یک وفاق (Konsens) نسبتا ً عمومی میان روشنفکران است [روشنفکران، زیرا در شرایط کنونی مردم نسبت به این نام ها کاملا ً بی تفاوت هستند؛ برای آنان امنیت، خوراک، پوشاک و سرپناهی مهمتر از این نام های انتزاعی است] بدون تحمیل هژمونی اتنیکی.

“هویت اتنیکی در میان افغان های بیسواد که اکثریت جامعه را تشکیل می دهند، قوی است” (کاکر، ۱۹۹۵، ص ۱)

جملهء کاکر بیانگر گوشه يی از واقعیت است نه تمام واقعیت، زیرا کاکر قوی بودن “هویت اتنیکی” را به “اکثریت بیسواد جامعه” منحصر می سازد؛ درحالیکه بیان تمام واقعیت این است که “هویت اتنیکی” درمیان بخش وسیعی از روشنفکران “باسواد” ( ازچب و راست، لیبرال و دموکرات و محافظه کار با درجه های علمی داکتر و پروفیسور) نیزحاکم است، حتی قوی تر از”افغان های بیسواد که اکثریت جامعه را تشکیل می دهند”. نیرنگ روشنفکرانه در میان روشنفکران دراین امر نهفته است که آنان هویت و احساسات اتنیکی شان را در قالب مفاهیم ملی و”ایسم” ها می پوشانند و بیان می کنند.

کمی دقت در مسأله روشن می سازد که هویت و احساس اتنیکی در میان اکثریت مردم بیسواد افغانستان کم ضررتر است و تنها خاصیت دفاعی دارد؛ یعنی تا زمانی که از بیرون به منافع اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آنان برخورد نگردد، هویت اتنیکی آنان خاصیت انفعالی، عمل گرایانه و برد بارانه دارد. برعکس هویت اتنیکی روشنفکران که در قالب مفاهیم مدرن بیان می گردد، به شدت دارای ویژه گیهای تهاجمی، تحقیر کننده ، انحصار طلبانه و برتری جویانه است.

مثلا ً زبان که به عنوان یکی ازعناصر عمدهء هویت ملی ساخته و پنداشته و جا زده می شود، بیش ترازهر عنصر دیگر اتنیکی (مذهب، “نژاد”) شدید ترین عنصرستیزه جویانه و بحران آفرین را از دههء سی قرن بیستم تا این زمان در میان روشنفکران تشکیل می دهد. حالانکه زبان برای مردم از هر قوم و قبیله يی به عنوان وسیله تفهیم وتفاهم و مراوده مسأله يی نیست. هر فرد قوم و قبیله يی بدون هرگونه پیش داوری، کاملا ً غیر آگاهانه همان زبانی را فرامی گیرد که برای سهولت در معاملات و معاشرات روزانه به آن نیاز دارد. به عبارت دیگر این جبر و زور سیاست زبانی نیست که او را وادار به فراگیری یک زبان می سازد، بلکه ضرورت و نیاز های عینی روزانه است که به صورت کاملا ً طبیعی یک زبان را به او می آموزاند.

جنبه های بی آزارانه هویت اتنیکی در میان “اکثریت بیسواد جامعه” ما را در ابعاد دیگر فرهنگی آنان نیز می توان مشاهده کرد. در هیچ یک از جنبه های فرهنگ عوام نمی توان عنصر توهین، تحقیر و تعرض کننده يی یک قوم بر قوم دیگر را یافت؛ حتی مذهب تا زمانی که از جانب نخبگان سیاسی یک قوم به صورت ابزار ایدیولوژیکی سیاسی برای کوبیدن قوم دیگری استحاله نیابد، نمی تواند مانع همزیستی اقوام با همدیگر گردد. البته منظور از این یاد آوری دفاع از جنبه های اتنیکی مردم نیست، بلکه آن طور که ذکر یافت، مقایسه آنها با هویت سازی خصمانه اتنیکی بخشی از روشنفکران است.

همان گونه که در بالا آمد، هویت ها نه ثابت و لاتغییر اند ونه از قبل تعیین شده جزو سرشت آدمی، بلکه سیال و در حال تغییرهستند. اما برداشت “افغان گرایان”، “خراسان گرایان” و “آریایی گرایان” از هویت کاملا ً یک برداشت فراتاریخی و سرشت باورانه (essentialistisch) است.

5 “شهروندی”

مفهوم “شهروند” به عنوان یک پدیدهء مدرن، تنها در قالب مفهوم ملت که نیز یک پدیدهء مدرن است، قابل بررسی و تبیین است؛ نه در چهارچوب نظام های سیاسی ماقبل مدرن از قبیل سلسله ها، خاندان ها و امپراطوری های سلاطین و نیز نه در قالب مقوله های چون قبیله و قوم. این مقوله “رعیت” به عنوان یک پیدهء ماقبل مدرن است که با نظام های سیاسی نوع دوم در رابطه است.

یکی از تفاوت های اساسی میان ناسیونالیسم روشنفکران (دهه ده و بیست قرن بیستم) و ناسیونالیسم رسمی (دهه سی) نیز در این امر نهفته است که ناسیونالیسم روشنفکران این دوره می خواست “رعیت” را به “شهروند” تبدیل کند، در حالی که هدف ناسیونالیسم رسمی نگهداری باشندگان کشور در تنگای موقعیت “رعیت” بود، آنهم با تمایز درجات میان رعیت های اقوام. “رعیت” از مقوله های مرکزی ناسیونالیسم رسمی و نیز اتنیکی است، در حالیکه “شهروندی” عمده ترین مفهوم ناسیونالیسم به عنوان یک “اصل سیاسی” است که تمایل به ساختن دولت – ملت دارد. می توان به صراحت گفت که یکی از عناصر اساسی “ملت” و “دولت – ملت” همین مقولهء”شهروندی” که بدون آن نمی توان “ملت” ساخت؛ همانطور که “رعیت” بزرگترین مانع بر سر راه “ملت سازی” است. یکی از نواقص اساسی جنبش های “رهایی بخش ملی” علیه استعمار در “جهان سوم” نیز غیاب همین مقولهء “شهروندی” در قاموس سیاسی آنان بوده است؛ بنا براین رهایی از بند استعمار خارجی، اسارت به یک نظام تک حزبی را در پی داشت که غالبا ً رهبران و اعضای آنان متعلق به یک اتنیک خاص بوده است، مثلا ً در سوریه نخبگان شیعی علوی و در عراق نخبگان سنی. به هر حال ناسیون در آغاز (قرن نزدهم) با مفهوم “شهروندی” در رابطهء تنگاتنگ قرار داشت: “درهم تنیدن پیچده این دو مفهوم – ملت و شهروندی – در زبان سیاسی قرن نزدهم فوق العاده مهم بود” الی ۲۰۰۰، ص ۳۰)

سابقهء مفهوم “شهروندی” به یونان باستان بر میگردد، “اما این مفهوم دارای یک تعریف ثابت نبوده است. این مفهوم همیشه زمینهء مبارزات (میان گروه های اجتماعی) و موضوع دگرگونی ها بوده است.” (بلیبار، ص ۷۷) مثلاً وضع زنان درفرانسه:

“انقلاب فرانسه به زنان به عنوان “شهروندان” خیر مقدم گفت، اما (در فرانسه) تا سال ۱۹۴۵ دوام کرد تا حقوق سیاسی کامل آنان به رسمیت شناخته شود.” (همان، ص ۷۸)

با همهء دگرگونی ها در وسعت، دامنه و مضمون مفهوم”شهروندی” در زمان ها و مکان های مختلف، این مفهوم همواره دارای عملکردی بوده است که بدان وسیله دو چیز تشخیص می شده است: این مفهوم مرتبط با وجود یک دولت، یعنی اصل حاکمیت عامه بوده است؛ و دیگر این مفهوم به اجرایی مورد قبول “توانایی” فردی برای تشریک مساعی در تصمیمات سیاسی مرتبط بوده است.” (همان، ص ۷۷)

اما کاربرد “شهروندی” با برداشت نو، تقریبا ً همزمان با مفهوم “ملت” نیز به انقلاب امریکا و فرانسه بر می گردد.

رالف داریندرف ( ۱۹۶۸) می نویسد: “انقلاب مدرنیته در بعد اجتماعی اش در یک کلمه واحد خلاصه می شود. این کلمه “شهروند” نام دارد (…) شهروند به عنوان واقعیت تاریخی نخست در قرن هژدهم مرددانه وارد تاریخ می گردد، و به هیچ وجه تا امروز همه جا حظور نیافته است. به طور نمونه در آلمان کمبودی های در زمینهء عملی شدن نقش اجتماعی شهروند وجود دارد.” (همان ص ۷۹).

از دیگاه داریندرف شاخصه اصلی شهروند “سهم گیری” است و “حقوق شهروندی شانس های سهم گیری است” (همان). شهروندی با انحصار گرایی (Exklusivtät) دمساز نیست: “زیرا تغییر بنیادی در نقش شهروندی در این امر نهفته است که شهروندی در طبیعت خود نمی تواند انحصاری باشد. شهروندی اساساً به معنایی شهروندی برای همه است. این به این معناست “که هیچ انسانی نباید در جامعه چنان جاسازی گردد که وی را نسبت به همسایه اش به میزانی از امتیازات برخوردار سازد که نفی شهروندی این یکی (همسایه) را به همراه داشته باشد.” (ح. لسکی) (همان ص ۷۹-۸۰).

توماس ح. مارشال از سه عنصر شهروندی سخن می گوید: “مدنی”، “سیاسی” و “اجتماعی”: “قصدم این است که شهروندی را به سه بخش تقسیم کنم (…) من این سه بخش یا عنصر را “مدنی”، “سیاسی” و “اجتماعی” می نامم.

عنصر مدنی متشکل از حقوقی است که برای آزادی فردی ضروری اند: آزادی شخص، آزادی بیان، آزادی اندیشه و عقیده، حق ِ مالکیت و حق بستن قرارداد های مورد اعتبار و برابری در برابر قانون (…) این بیانگر این است که این نهاد های قضایی هستند که با حقوق مدنی رابطهء بسیار تنگاتنگ دارند.

منظورم از عنصر سیاسی آن حقی است که سهم گیری در اجرای امور قدرت سیاسی را فراهم کند، به مثابه عضو یک ارگان با فراهم کردن اتوریته سیاسی یا به عنوان رای دهنده اعضای یک چنین ارگانی. پارلمان و شورا های محلی نهاد های مربوط به عنصر سیاسی هستند.

مرادم از عنصر اجتماعی تمام حوزه های حقوق است که حق برخوداری حد اقل از کمک رفاه اقتصادی و مصئونیت، برخوداری ازحق ِ سهیم شدن کامل در میراث اجتماعی تا حق زندگی به عنوان یک موجود متمدن مناسب با معیار های معتبر در جامعه را برای شهروندان فراهم کند. نهاد های که با این حقوق در رابطه بسیار نزدیک قرار دارند، امور تربیوی و امور خدمات اجتماعی هستند.” همان ص ۸۲ و نیز مارشال ۱۹۹۲، ص ۴۰)

3 نظر کلی به وضعیت ملی

منظور از توضیح و بررسی مختصر مقوله ملت و مقوله های مرتبط با آن از قبیل “دولت”، “هویت ملی”، “شهروندی” و “ناسیونالیسم” به عنوان یک “اصل سیاسی” در بالا در قدم اول ارائه یک برداشت روشن و مشخص از مقوله “ملت” بوده است و در قدم دوم نشان دادن چگونگی وجود مفاهیم مرکزی “ملت” در گفتار سیاسی کشور، تا بدانوسیله واضح گردد که آیا می توان از پدیده يی به نام “ملت” در افغانستان سخن زد یا خیر؟ البته برای اجتناب از سوء تفاهم باید تذکر داد که این خیال بافی محض خواهد بود که انتظار تحقق چنین مفاهیمی را در شرایط کنونی به صورت ناب در جامعه داشته باشیم، بلکه منظور این است که دست کم باید جنبه های از این مفاهیم در جامعه در حوزه های سیاست، فرهنگ و اقتصاد قابل لمس باشد تا بتوان از وجود چیزی به نام “ملت” سخن گفت. و در اینجا نیز با محدود کردن توقعات ما از کاربرد این مفاهیم در نهایت ممکن آن می توان با اطمینان کامل گفت که افغانستان در حال حاضر ملت نیست، چون ما فاقد عناصر مهم سازندهء آن هستیم:

دولت بعد از گذشت پنج سال از ۱۱ سپتمبر هنوز شکل نگرفته است؛ عناصر سه گانهء آن (حکومت، پارلمان و قضا) با همدیگر هماهنگ نیستند. فساد اداری در نهاد های دولتی تا سطوح مقامات بلند آن (به اعتراف افراد بلند رتبهء دولت) بیداد می کند. ساحهء عملکرد دولت خیلی محدود است و حضور آن همه جا محسوس نیست. حتی درشرایط کنونی از دولت به مفهوم سنتی آن نمی توان سخن زد، زیرا چنانچه در تعریف دولت آمد، از ویژگی های مشترک هر دولتی (چه سنتی و چه مدرن) وجود ارگان سیاسی است که بر یک قلمرو مشخص حکومت کند، اقتدار آن بر یک نظام قانونمند متکی باشد و با انحصار مشروع قهر توانایی اجرایی تصمیماتش را داشته باشد، در حالیکه “دولت” کنونی واجد هیچ یک از این شرایط نیست.

از وجود ملت نیز نمی توان در افغانستان سخن گفت، زیرا ملت به صورت بالفعل آن بدون یک دولت قابل تصور نیست، دولتی که “شهروندانش” آن را از آن ِ خود بدانند، نه اینکه بیش از هفتاد فیصد آن از دولت گریزان باشد. “شهروندی” که اصلی ترین عنصر “دولت – ملت” با حقوق سه گانهء مدنیء سیاسی و اجتماعی است، در ابتدایی ترین شکل آن نیز در قالب دولتی کنونی قابل تصور نیست.

هویت ملی نیز بسیار ضعیف است، در عوض هویت های اتنیکی خیلی قوی است، قوی تر در میان بخش عظیم روشنفکران که هویت سازی شان نه برمبنای اصول شهروندی است، بلکه مبتنی بر رنگ و نام (افغان، خراسانی، آریایی، افغانستانی) است. علاقمندی های بالفعل اتنیکی نزد آنان بر علاقمندی های بالقوهء ملی تقدم دارد. تبارز هویت های اتنیکی که اکثرا ً با پوشش هویت ملی بیان می گردد، نزد آنان چنین است:

1- تکیه بر اصالت و خالص بودن نژاد و فرهنگ

2- تکیه بر قدامت نژادی یک قوم در سرزمین کنونی و یا قدامت فرهنگ و زبان

3- تکیه برکمیت اتنیکی (ایدیولوژی کردن نفوس)

یکی از توجیهات برای انحصار قدرت سیاسی، تکیه بر کمیت جمعیت اتنیک خاص است؛ قلهء هرم سیاسی بایست به وسیلهء نخبگان همان اتنیکی اشغال گردد، که کمیت نفوسی اتنیکی شان بر سایر نفوس اتنیک های دیگر افزونی دارد. بد تر از آن بر این کمیت نفوسی برچسپ دموکراتیک زده می شود، به این ترتیب دموکراسی نیز اتنیزیسه می شود.

براساس همین ایدیولوژی کردن کمیت نفوس کشور – با وجود فقدان یک سرشماری دقیق از آن- عده زیادی از روشنفکران هر قومی با اطمینان عجیبی از زیادی دقیق نفوس اتنیک شان سخن می گویند.

متأسفانه تا زمان که هویت های قومی بر هویت ملی چیره دارد و “ملت” شکل نگرفته است و”دولت ملی” با نهادینه شدن همه نهاد های آن به عنوان یکی از عمده ترین واحد های سیاسی فراگیر قوام نگرفته باشد، و به این وسیله رعیت جایش را به شهروند خالی نکرده باشد، کمیت اتنیکی اهمیتش را به مثابهء یکی از عوامل مهم غیر دموکراتیک در مشروعیت بخشی سیاسی به تمامی از دست نخواهد داد. اما با وجود آن می توان از تأ ثیرات زیان بخش این عامل با تشکل احزاب و سازمان های دموکراتیک فراقومی، به ویژه با سیاسی کردن و پاکسازی پارلمان از عناصر قوم گرا به عنوان عوامل فشار بر قوای اجرائیه و قضائیه و نهاد های اداری دولتی به پیمانهء زیادی کاست.

“ملت شدن” و”ملت – دولت شدن” به عنوان یک پروسهء تاریخی

این است که “جماعت سیاسی تصور شده” در تعریف اندرسون از ملت (که اعضای آن حتی در کوچکترین شکل آن همدیگر را نمی شناسند، اما در دماغ هریک آز آنان “نصور جماعت (ملت) شان وجود دارد)، حتی در دماغ و اندیشه روشنفکران در محدودهء یک نام واحد نیز وجود ندارد، تا چه رسد در میان مردم از هر قوم و قبیله يی.

در این شکی نیست که نمی توان از امروز تا فردا، یکشبه به “ملت” رسید و به ” دولت – ملت” دست یافت. زیراتحقق این دو امر تنها در یک روند و تکامل متداوم نهاد های سیاسی، فرهنگی و ساحتار های اجتماعی و اقتصادی میسراست و آن هم در صورتی که در قدم اول سعی و تلاش های اگاهانهء روشنفکران پشتوانهء رشد این روند بسوی هدف باشد، نه چشم انتظاردوختن به خرافات روشنفکرانه از قبیل “تکامل جبری” جامعه، “قانون مندی حاکم” بر جامعه و انسان که گویا چه بخواهیم و چه نخواهیم، مانند “دست های نا مرئی” (آدم سمیت) جامعه و انسان را به پیش رهنمون می شود!

اختلاف خلق از نام افتاد

چون به معنی رفت آرام افتاد

نام در این تفسیر مفاهیم “افغان”، “افغانستانی”، “آریایی” و “خراسانی” است و معنی مفهوم “ملت” است. اکنون مفهوم رسمی برای یک تبعه این خاک در قانون اساسی واژهء “افغان” است. حالا اگر برای کسی دردرجهء اول مهم کاربرد آغازین اتنیکی این مفهوم باشد، یعنی منحصر ساختن آن به یک قوم خاصی و یا تبعه این کشور را به افغان های “اصلی تر” (پشتون ها) و و در قدم دوم اتنیک های دیگر باشد، در آن صورت معنی (مفهوم ملت) بی معنی می شود؛ به همین صورت عدم قبول تعمیم مفهوم “افغان” برای تمام اتنیک های این خاک از طرف کس دیگری و منحصر دانستن آن به همان برداشت اتنیکی آغازین آن و کاربرد مفاهیم “خراسانی”، “افغانستانی” و یا بی مناسب تر از همه “آریایی”، ما را از معنی (ملت) دور می کند.

اما دریک برداشت واقعاً ملی نام هرچه باشد، حالا “افغان”، اگر قصد ازکاربرد آن بر اساس موازین مفهوم “شهروندی” صورت گیرد که قابل تعمیم به هرتبعهء این خاک باشد، مساوی در برابر قانون که زبان، رنگ (“نژاد”)، مذهب عوامل امتیاز نه، بلکه اصلا ً هیچ گونه تأثیری برسیاست در استفاده از امکانات آموزش و پرورش، تحصیل و راه یافتن به مناصب و نهاد های دولتی نداشته باشد، در آن صورت به معنای “ملت” نزدیک تر شده ایم. سخن زدن از قوم بزرگ و کوچک که بر اساس آن تبعه يی با ویژه گی های اتنیکی نسبت به تبعهء دیگری از امتیازات خاصی برخوردار باشد، ما را از معتای مفهوم ملت جدا می کند.

در خاتمه بار دیگرهوشداری مرحوم داود را به یاد آوریم: “افغانستان بایست یا در قرن بیستم قدم بگذارد و یا نابود شود”.

فکر نکنم که منظور از داود خان از “نابود شدن” امحایی قزیکی بوده باشد، بلکه کنایتی بوده است از ادامهء زیستن مردم در عقب ماندگی، زیرا قرن بیستم نماد رشد و ترقی بود؛ شاید او حتی از وضعیتی نابسامان که کشور بعد از پایان غم انگیز دوران او به آن مبتلاء شد، کوچکترین تصوری نیز نداشت و از این که افغانستان بی او و بدون “دولت” با سیر قهقرایی و گفتن “آفرین بروحشت اعصار باد! (نیما)” به دو دههء آخر قرن بیستم پایان می دهد و با همان وضعیت پا در قرن بیست و یکم نهد. جملهء مرحوم داود خان را باید با حال و هوای روز ما بیان کرد:

افغانستان بایست در قرن بیست و یکم ملت – دولت شود، یا ………

مراجع:

امیر عبدالرحمان خان: “سفرنامه و خاطرات امیرعبد الر حمان خان” (1747 – 1900م). تهران 1969ش.

BBC: گزارش “کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان” 2 مه 2006

زهما، دهقان: تأملی چند بر مقولهء نژاد باوری در: صفحه انترنیتی آسمایی و گفتمان. 2006.

طرزی، محمود: مقالات. تدوین: روان فرهادی. کابل 1355ش.

کانب، فیض محمد: سراج التواریخ (جلد 1 و 2). تهران 1372ش.

فرهنگ، محمد صدیق: افغانستان در پنج قرن اخیر (جلد 1). قم 1371 ش.

فریاد (ماهنامهء شورای دموکراسی برای افغانستان) 1997، شماره 29. بن – آلمان.

Abercrombie, N./ Hill, S./ Turnur, B.S. (eds.): The Penguin Dictionary of Sociology. London 2000 (4. edition).

Anderson, Benedict: Die Erfindung der Nation. Frankfurt/New York 1993.

Balibar, Etienne: „Staatsbürgertum und Nationalität“, in: ders. Die Grenze der Demokratie.(S.77- 86), Hamburg 1993.

Dahrendorf, Ralf: Gesellschaft und Demokratie in Deutschland. München 1968.

Dupree, Luis: An Informal Talk with Prime Minister Daud. in:American Universities Field Staff, Reports Service, South Asia Series. Bd. 3, Nr.3, 1959.

به نقل از:

Fröhlich, Dieter: Nationalismus und Nationalstaat in Entwicklungsländern. Probleme der Integration ethnischer Gruppen in Afghanistan. (Afghanische Studien Bd.3). Meisenheim Glan. 1970.

Eley, Geof: „Culture, Nation and Gender“, in: I. Blom. K. Hagemann; C. Hall (eds.): Gendered Nations. Nationalism and Gender Order in the Long Nineteenth Century. Oxford/New York 2002 (S.27-40)

Gellner, Ernest: Nationalismus und Moderne. Hamburg 1995.

Giddens, Anthony: Soziologie. Graz-Wien 1995.

Habermas, Jürgen: Es gibt Alternativen !, in „Zeit Punkt“ 4/1999.

Habermas, Jürgen: Die Einbeziehung des Anderen. Frankfurt/Main 1999.

Hobsbawm, Eric J.: Nation und Nationalismus. Mythos und Realität seit 1780. Frankfurt/New York 1991.

Kakar, M. Hassan: Afghanistan. The Soviet Invation and the Afghan Response (1979- 1982). University of California 1995.

Margolina, Sonja: „Der Staatsbankrott in Rußland“, in: Ästhtik & Kommunikation, Heft 93, Jahrgang 25, Okt. 1996.

Marshall, H. Thomas: Bürgerrechte und soziale Klassen. Zur Soziologie des Wohlfahrtsstaates. Frankfurt/New York 1992.

Nippardey, Thomas: Deutche Geschichte 1880-1866. Bürgerwelt und starker Staat. München 1983.

Renan, Ernest: Was ist eine Nation? Hamburg 1996.

(سخنرانی در 11 مارچ 1882 در سوربن)

Weber, Max: Politik als Beruf. Stuttgard 1993.

Werz, Mechael: „Verkehrte Welt des short century“, in:(Hrsg.) von Claussen, Detlev, Negt, Oskar und Werz, Mechael: Kritik des Ethnonationalsmus.(Hannoversche Schriften 2). Frankfurt a.Main (2000).