سلان شاعر حافظه

سلان غریب‌ترین شاعر قرن بیستم است. مانند او هیچ شاعری آلمانی زبان هم‌عصرش، الهامات شاعرانه‌اش را با واژه، زبان و زمان این‌طور نیامیخته است. شاید رنه شار، دوست سلان و شاعر شهیر فرانسوی هم‌عصرش همین شگردهای شاعرانه را با این سه عنصر کم‌وبیش در زبان فرانسوی بکار برده باشد.
رنه شار شاعر مقاومت بود و با واژه و تفنگ به جنگ فاشیسم رفت. زبان شعری او در چشمه‌های امید فوران می‌زند و در جویبار لطافت و در دل صخره و سنگ و در هیبت دریای مست و خروشان زیبایی جاری است و برکه‌های لاجوردی عزت، آزادی، متانت و فروتنی را سیراب می‌کند :

گاهی می‌پندارم، چه سرشار از حسن می‌بود، خود را در سطح برکه‌ای غرق کردن، آن‌جا که هیچ زورقی را جرأت [پارو زدن] نیست.
وانگهی در جریان آب‌خیزهایی اصیل از نو زاده شدن، آنجا که رنگ‌های تو موج می‌زنند.(۱)

ولی سلان قربانی فاشیسم و عفریت برتری‌جویی است و عزیزترین نورچشمانش را در سلاخ‌خانه‌ی مخوف‌ترین و شیطانی‌ترین ماجراجویی نژادی قرن بیست از دست داده است. این است که شعر سلان در کمال پاکیزگی و معصومیت و در عین زمان تندی، خشونت و برندگی‌ی واژه‌ها در لابلای تأملات پیچیده‌ای زبانی، انباشته ازاحساس‌گناه است و از یأس، قصاوت انسانی، دشواری «انسان‌شدن»، مشکل «انسان‌ماندن» و «تنگی جای» و «دل‌تنگی انسان» حتی در قبر و زیر زمین شکوه دارد. او معتقد است که انسان بعد از آن‌چه اتفاق افتاده است نه در روی زمین و نه هم در زیرزمین آرام و قرار ندارد. باید ازین پس در هوا و در دل ابرها قبر حفر کرد. شاید این‌طور مردگان در گورهای فراخ به آرامش ابدی نایل آیند :

درهوا گوری حفرمی‌کنیم، درهوا فارغ‌البال می‌آرامیم (۲)

و فاشیسم را هم شاید تحمل شنیدن فریاد و نفرین مردگان از اعماق زمین نباشد. پس می‌باید به قتل «انسانیت»، در کوره‌های گاز مبادرت ورزید تا پیکر قربانیان دود شوند و به هوا و ابرها ملحق گردند :

فریاد می زند، ویولون‌ها را ظلمانی‌تر بنوازید و مثل دود به هوا بالاروید
پس گوری درابرها از برای  شماست و در ابرها شما تنگ نمی‌آرامید (۳)

شکوه‌های سلان گل‌ سنگی است که از آن‌ شبنم غم و یأس تراوش می‌کند. به هوا بخار و در ظلمت ابرها تلنبار می‌شود. ازین ابرها صاعقه‌ی برمی‌خیزد که ریشه‌های امید را خاکستر می‌کند و سر به عصیان می‌کشد. عصیان سلان با دردی جانکاهی آمیخته است. این درد ناسور است. اعضای خانوداه سلان در کوره‌های گاز خاکستر شدند و سینه و دماغ مادرش را گلوله های سنگین سربی فاشیسم شکافته است :

ابر بارانی بالای چشمه پرسه می‌زنی؟
مادر خاموشم برای همه می‌گرید
ستاره‌ی دایره شکل، گره طلایی می‌بندی
قلب زخمی مادرم را سرب شکافت(۴)
***
مرگ استادی ست از آلمان‌زمین، چشم او آبی ست
تو را با گلوله‌ی سربی نشانه می‌گیرد، تیرش [چه نیکو] به جایگاه می‌نشیند(۵)

ولی عصیان سلان بدور از هرگونه ابتذال و روزمرگی مأنوس با عطر بینش و معرفت  است. سلان به مصاف خدای ظلمت می‌رود :

ما به هم نز ديكيم خداى من
قريب و قابل لمس
گرفتار، پروردگار من
چنگ در چنگ يكديگر
تو گويى جسم هر يك از ما
كالبد تو باشد، معبود من
دعا كن خداى من
براى ما دعا كن
ما به هم نزديكيم

ما رفتيم با قامت دولا
رفتيم ما تا بر حفره و گود
و بر دهانه‌ى آتش فشان سجده كنيم
ما به آبخور گله‌ها رفتيم، ايزيد من
همه خون بود
خونى كه تو ريخته بودى
و چه مى‌درخشيد آن خون
آرى خونى كه تصوير رخ تو را در چشم‌ها منعكس مى‌كرد، سرور من
چشم‌ها چه بسا گشوده بود و دهان‌ها گود، پروردگار من
و ما نوشيديم، كردگار من
ما نوشيديم خون را و عكس كه آغشته در خون بود، رب العالمين من
دعا كن خداى من
ما به هم نزديكيم (۶)

سبک شعری سلان در زبان غامض، یکی از مشکل‌فهم ترین سبک در ادبیات معاصر اروپایی و به ویژه در ادبیات و زبان آلمانی است. سلان با تبحر وسیعی که در فرهنگ و آیین یهود، فرهنگ و زبان‌های اروپایی و خاصه در ادبیات و زبان آلمانی داشت، داشته‌هایی ادبی و زبان شعری‌اش را از همین چشمه‌ها سیراب می‌کرد و با ارجاع بلاوقفه به شاعران چون ماندل شتام، هاینه و دیگران به آن‌ها غنا می‌بخشید.
آن‌چه شعر سلان را بیشتر متمایز می‌‌سازد، پس‌زمینه‌های دلخراش هولوکاست است که سلان با یادآوری آن به گونه‌ای وسوسه‌انگیز، شعرش را به ابر و هوا می‌برد و با خاک و خاکستر دستگاه کوره‌های گاز آن را می‌آراید و به آن دودرنگی تیره‌و‌تار یأس و تلخ‌کامی می‌بخشد. این‌ها همه در زبان پیچیده و محرمانه و در کلام نفوذناپذیری بیان می‌شوند که هم شعر او را استثنایی و منحصربه‌فرد می‌سازد و هم فهم آن را دشوار، چه این شعر از وادیی مفاهیم فلسفی عبور می‌کند و در آغوش فرهنگ اروپایی و دین یهود به بلوغ می‌رسد و سر به ارتفاعات می‌کشد، گویی سلان واژه را به تارک کوهی رفیعی می‌برد که برای فهم و درک آن می‌باید از درز صخره‌ها و سنگلاخ‌زار های پرپیج و خم به بلندی‌ها صعود کرد و از پرتگاه‌های مخوف جان به سلامت برد.
پایان ناسیونال سوسیالیسم که بربریت عصر نو در آن تبلور یافته است، در فردایی خرابه‌ها و ویرانی‌های به جا مانده از «پاک‌سازیی نژادی»  این پرسش را در اذهان به خود مشغول داشت که : «آیا بعد از آشویتس میتوان شاعر بود؟». آدرنو با دستورالعمل مشهورش بلادرنگ اذعان داشت که «بعد ازآشویتس سرودن شعر‌ بربریت است».(۷) ولی سلان با اعجاز درکلام، واژه و زبان ثابت ساخت که بعد از آشویتس تنها زمانی می‌توان شاعر بود که با زبا‌‌‌ٰ‌ن‌ آشویتس و به زبان جلادان‌ آشویتس شعر سرود. به عقیده‌ی سلان بربریت و بدتر از بربریت سکوت است. این سکوت می‌تواند ملافه‌ای به روی جنایات باشد و خاطره‌ی قربانیان را از حافظه‌ها محو کند. چراغ آگاهی و خاطره را باید تا ابدالابد در ذهن‌ها روشن نگه داشت تا از وقوع هولوکاست‌های دیگر جلوگیری به عمل آید. با کلام است که می‌توان دژهای آهنین سکوت را شکست و شعله‌های یاد و یادآوری رافروزان نگه داشت. و کلام باید ژرف، عمیق، تیز، بران‌ و توأم با اعجاز باشد تا به «ارواح پلید» فاشیسم غالب آید و تنها شاعر است که با واژه معجزه می‌آفریند و با چراغ و فریاد حقیقت به جنگ سیاهی و تباهی و فراموشی می‌رود :

غوغا و هیاهوی : و این خودِ حقیقت است
که در میان آدمیان فرود آمده است
درست در بوران  از استعاره (۸)

مکتوب را شاید در زیر خاک کنند ولی ملفوظ در پرتو نور سبز و آبی -هرچند در خلیج کوچکی- آوایی می‌شود و در گرو نسیم و باد و شمال، ازین‌جا به دوردست‌ها، خاطره، نام و صدایی رفتگان را به نسل‌های دیگر منتقل و خواب هرچه -خودکامه و جابر است- را پریشان می‌کند :

آنچه مكتوب است مدفون مى شود
ملفوظ سبز آبى
در خليج كوچكى مى سوزد

در نام هاى
كه آب شده اند
دلفين ها به جهش مى آيند

در لا يتناهى ناكجا آبادى
در حافظ ى زنگ هاى
پر سرو صدا
در- و اما در كجا؟،
چه كسى
درين
چهارضلعى از سايه ها
آب‌تنى مى كند، چه كسى
در پايين ترين سطح آن
اندكى مى‌درخشد، مى‌درخشد، مى‌درخشد (۹)

پسانترها با درک نبوغ شاعرانه‌ی سلان، «آدرنو که دقت و سخت‌گیری‌اش برای کسی پوشیده نیست، سلان را یگانه شاعر اصیل بعد از جنگ خواند که می‌تواند با سموئل بکت در یک ردیف قرار گیرد. همو در جلدی از «قفسه‌ی زبان» [مجموعه‌ی اشعار] سلان به یاداشت‌های مفصلی مبادرت ورزیده بود.» (۱۰)
سلان در جولای سال ۱۹۴۸ به طور دایم مقیم فرانسه شد (قبل از آن در خلال سال‌های ۱۹۳۸ – ۱۹۳۹ مدتی کوتاهی در همین کشور به تحصیل علوم پزشکی مبادرت ورزید و به دلیل وقوع دومین جنگ جهانی مجبور شد تحصیل را ناتمام گذاشته و دوباره به زادگاهش -سرنوتی در رومانیا قبل از جنگ و فعلاً در اوکراین- برگردد) با اقامت در فرانسه در یکی از معتبرترین مراکز دانشگاهی  به شغل استادی پرداخت و به عنوان مترجم خبیر آثاری از رنه شار، هانری میشو، شکسپیر، اونگارتی و دیگران را برگردان کرد. تسلط همه‌جانبه‌ی او بر زبان فرانسوی و چهار، پنج زبان اروپایی دیگر بسیار ستودنی است. با این همه هیچ اثری را به زبان فرانسوی خلق نکرد. سلان می‌توانست بهتر از دیگران اشعارش را خود به زبان فرانسوی ترجمه کند. این کار را هم نکرد و تنها در برگردان برخی از شعرهایش به مترجمین فرانسوی‌اش این‌جا و آن‌جا مشوره و رهنمودهای لازم را ارائه داد.
سلان، آن‌طوری که خود اعتراف می‌کند، سرودن شعر به زبان آلمانی را اقدامی دشواری می‌داند. او در نامه‌ای به سردبیر روزنامه‌ی زوریخ، «دیر تات»، این‌طور می‌نویسد:« می‌خواهم برای تان تذکر بدهم که برای یک یهودی دشوار است به زبان آلمانی شعر بسراید. زمانی‌که شعرهای من انتشار می‌یابند، خواهی‌نخواهی به آلمان هم می‌رسند – لطفاً به من اجازه‌ی اظهار این نکته‌ای وحشتناک را بدهید- دستی که این کتاب را باز کند، شاید دست قاتل مادرم را فشرده باشد…و بدتر ازین هم می‌تواند اتفاق افتاده باشد… اما سرنوشت من جز این نیست :
سرودن شعر به زبان آلمانی». (۱۱)
برای سلان، شاعر بعد از آشویتس می‌باید با عمل پیامبرگونه‌ای تباهی آشویتس را به زبان جلادان آشویتس در قالب تغزل و بیان شاعرانه به نسل‌های دیگر منتقل کند. از سوی دیگر و در یک نگاه عام، انسان می‌تواند احساس درونی و حالات عاطفی‌ را با زبان مادری‌اش بهتر از هر زبانی دیگری بروز دهد و سلان هم نمی‌توانست ازین قاعده مستثنا باشد .دانش او در فرهنگ و زبان آلمانی او را در ردیف شاعرانی معاصرش، به عنوان شاعری  استثنایی در سکویی بالاتری قرار می‌دهد. شگردهای شاعرانه‌ی او برای دیگرگونی زبان آلمانی درساختن واژه‌های ابداع‌شده از خود او و ترکیب-واژه‌های نو و وارد ساختن کلمات عبری در زبان آلمانی بیشتر به کیمیاگری و عمل جراحی شباهت دارد. نازی‌ها برای «خالص‌سازی» نژادی و فرهنگی، انسانیت را در کام دیو تباهی فرو بردند ولی سلان در یک جهش مخالف -و شاید هم آگاهانه- چاقویی در دست، زبان «ناب آلمانی» را کنده‌کاری می‌کند و  با وارد ساختن واژه‌های عبری و ابداع ترکیب-واژه‌های جدید‌ چنان منقلب می‌سازد که به جز شاعر مستعدی مثل او کسی دیگری را یارای آن نیست. در واقع سلان در یک عمل استادانه و با کاربرد روش‌های بدیع شاعرانه زبان آلمانی را در چشمه‌ی حقیقت «شعر» تطهیر می‌کند.
دگرگونی‌ای که سلان در درون زبان آلمانی قرن بیست وارد کرد، حتا هایدگر را به تحسین واداشت، هرچند گرایاشات فیلسوف آلمانی به ناسیونال سوسیالیسم مانع ملاقات سلان با او نشد، ولی رویهم‌رفته سلان ازین گفتگو با هایدگر ناخشنود و نومید برگشت.

برای سلان آشویتس الگوی مطلق شر و اهریمن‌منشی است، درست چیزی‌که تا واپسین لحظات حیات، ذهن ناآرام این شاعر بی‌قرار از درد را به خود مشغول داشت. او به این مقوله که «بعد از هر عذابی، آسایشی در راه است»، ایمان نداشت. سلان بعد از آشویتس خدا را در میان آدمیان غایب می‌دانست. او معتقد بود که بعد از آن‌چه رخ داده است، زبان مقدسات هرگز قادر نیست، انسان را از بدی حفظ کند. سلان جهان پس از آشویتس را شاهد ‌می‌آورد و می‌گفت : اگر پیامبری در زمان ما از جانب خدا نازل شود و از زمانه‌ی ما سخن گوید، چه بسا که به لکنت زبان می‌افتد :

گر بیاید،
آدمی بیاید،
بیاید آدمی، در جهان امروزین، با
محاسنی شفافِ
ابراهیم، اسحاق و یعقوب :
گر از زمانه‌ی‌ما می‌باید او را سخنی راندن
می‌باید تنها با لکنت زبان سخن راند
همیشه
با لکنت زبان (۱۲)

سلان قاطعانه تأکید می‌کرد که مسئولیت جاودانه‌نگهداشتن حافظه و نام قربانیان از هر پدیده‌ی مقدسی، مقدس‌تر است و در این مهم، تنها و تنها کلام -ملفوظ- است که می‌تواند دژ محکمی در مقابل فراموشی باشد نه نیایش و دعا. او زمانی‌که در عزای جاودانه با تمام خیالات شاعرانه‌اش به جهان مرگ می‌کوچد، حتا در عالم مرگ «نفس‌هایش» تنها نام «عزیز گمگشته» را بیرون می‌دهد‌، همین :

با همه خيالات، رخت ازين جهان بستم
تو آن جا بودى
اى نازنين ساكت و خاموش من
اى يار سرشار از ذهن من
چه كسى مى گويد كه همه چيز براى ما مرده است
وقتى چشم ما از رمق افتاد
هرچه بود به هیجان آمد و همه چيز از نو آغاز شد
آفتابى شناور آمد، بزرگ
چه روشن روح تو و روح من در برابر آن قد برافراشتند
و در كمال پاكيزگى، در يك آن از حركت بازش داشتند
چه ساده
سينه ى تو باز شد، آرام و رام
رايحه اى در هوا بالا رفت
و آن ابر شد كه بى شكل بود
و آن چه از نفس ما بيرون رفت، چيزى
جز يك نام نبود (۱۳)

سلان از واژه  آینه‌ای روشنی پدید آورد تا پلیدی‌های شر را برخش بنمایاند. شاید او تصور می‌کرد که با قدرت کلام بتواند مرحمی به روی زخم‌های خودش بگذارد. ولی ذره ذره‌ی وجود این شاعر مأیوس با درد  فراق بستگان و به ویژه مادر مهربانش عجین شده بود و این درد جانکاه را درمانی نبود. او که عزیز گمگشته‌اش را در اعماق دریاها جستجو می‌کرد، با تمام دردهایش در یک شب بهاری تا ته‌ی دریا رفت ولی بی‌رمق و با دستان خالی برگشت : (۱۴)

در نهرها، در سمت شمال آینده
تورهای ماهی‌گیری می‌پرتابم
آن‌چه، محجوبانه از تو سنگین می‌شود
سایه‌هایی که با سنگ نوشته می‌شوند (۱۵)

منابع :

(1) – René Char : « Lettera amorosa » / Page 24 / Poésie Galimard 2007
(2) – [Todesfuge] Interpretationen. Gedichte von Paul Celan – Verlag: Reclam, Philipp, jun. GmbH, Verlag (August 2002) / Seite: 9
(3) – id.: Seite: 10
(4) – [Espenbaum] / Paul Celan – Gesammelte Werke in sieben Bänden – Erster Band Gedichte I / Seite: 19 – Suhrkamp – Frankfurt a.M , 1986
(5) – [Todesfuge] Interpretationen. Gedichte von Paul Celan – Verlag: Reclam, Philipp, jun. GmbH, Verlag (August 2002) / Seite: 10
(6) – Sprachgitter / Grille de Parole – Seite:31/Page:32 – Edition bilingue français-allemand – Traduit par: Martine Broda – Editeur : Points (1991)
(7) „ Nach Auschwitz ein Gedicht zu schreiben, ist barbarisch.“ – Paul Celan – Eine Biographie / John Felstiner – Seite: 187 / Verlag C. H. Beck, München 1997
(8) – Renverse du souffle / Atemwende : Edition bilingue français-allemand / Seuil (2003)
Traduit par: Jean-Pierre Lefebvre / Seite:154 / Page: 155
(9) – id.: S:126 / P: 127
(10) – Celan – Eine Biographie / John Felstiner – Seite: 147 / Verlag C. H. Beck, München 1997
(11) – Paul Celan, Poèmes / Page: 201 – Corti, 2004
(12) – La Rose de personne / Die Niemandrose: Edition bilingue français-allemand – Traduit par: Marinte Broda – Edition José Corti 2002 – Seite: 38 / Page: 39
(13) – id.: Seite: 28 / Page: 29

(14) – پل سلان، بعد ازاقامت‌های نسبتاً طولانی در چند مرکز روان‌درمانی نتوانست بر هیولای یأس و بیزاری از دنیا غالب آید. او در شب ۱۹ اپریل سال ۱۹۷۰  از بالای یکی از پل‌های معروف به روی رودخانه‌ی سن در شهر پاریس به پایین پرید. جسدش را در اول ماه می پیدا کردند.

(15) – Renverse du souffle / Atemwende : Edition bilingue français-allemand / Seuil / Traduit par: Jean Pierre Lefebvre / Seite:14 / Page: 15 (2003)