كالبد شكافی پرسش از فاجعه دهمزنگ

یادآوری

گزینه نقد و جامعه

این نوشته به قلم دولت دولتیار پیش از آن در صفحه “جمهوری سکوت” نشر شده بود. از آقای دولتیار تشکر می کنیم که با باز نشر آن در گزینه “نقد و جامعه” موافقت کرده اند. باید تذکر دهیم که “نقد و جامعه” سعی خواهد کرد که از باز نشر نوشته ها در صفحه تا حد امکان اجتناب ورزد. ولی نوشته های که مرتبط با موضوعات “نقد و جامعه” اند و ما آن ها را جدی می پنداریم، باز نشر خواهیم کرد.[/su_note]

(در سنجیدار خرد انتقادی)

هنوز خون شهداى جنبش روشنایى از گوشه و اطراف چوك دهمزنگ نخشكیده است اما پرسشهاى ظاهرا انتقادی درصدد به انحراف كشانیدن این فاجعه عظیم است. پرسش قاعدتا باید معطوف به معناى فاجعه باشد نه تمركز محض به تبعات و پیایندهاى فاجعه.

براى درك فاجعه و مصیبتی به عظمت كشتار دهمزنگ باید اول به معناى فاجعه توجه كرد. طرح پرسش درباره یك فاجعه مى تواند دو صورت داشته باشد: صورت اول طرح پرسش تلاش براى فهم دو انگیزه ى متضاد است كه فاجعه را خلق مى كند و معناى فاجعه از چگونگی تضاد و نسبت دو ذهنیت متقابل كشف مى شود؛ ذهنیتی كه به دنبال رهایى، عدالت، انسانیت و عصیان در برابر نظم موجود است و ذهنیتی كه به هر قیمت ممكن نظم موجود را حفظ كرده و در برابر هر گونه عصیان و انتقاد بر ضد نظم مسلط ظالمانه و ناعادلانه، از زور، خشونت و توطیه كار گرفته و آن را سركوب مى كند. این نوع پرسش خردمندانه و انسانى است. زیرا در صدد كشف معناى حقیقت است. بی عدالتى، ناروایى، تبعیض، تحقیر، استثمار، نفرت و عداوت در یك ساختار و نظم تنها با یافتن پاسخ این نوع پرسش معطوف به معناى فاجعه، آشكار مى شود. صورت دوم طرح پرسش درباره ى فاجعه تلاش برای توجیه فاجعه به هر شكل ممكن است. این نوع پرسش معطوف به توجیه علت فاجعه است و با تحریف علت فاجعه درصدد نابود كردن معناى فاجعه و یا بى ارزش جلوه دادن فاجعه است. طرح كنندگان چنین پرسشهایى با استفاده از تكنیك روش هاى حاكم علمی تظاهر به بى طرفى در طرح پرسش از فاجعه مى كنند. اما در حقیقت در صدد برجسته كردن رابطه ى علّی بر اساس چگونگى حضور و كنش هاى جمعى ستمدیده ها و قربانیان فاجعه هستند نه درصدد فهم و كشف رابطه ى علت معلولى میان علت هاى قریب و بعید فاجعه.

از همین رو طراحان این نوع پرسش با هشیارى و زیركى مى خواهند علت ها و عاملان اصلى فاجعه را كنار گذاشته و با پیروى كردن از پیش داورى ها و پیش فرض ها و تعصبات ذهنى و تعلقات مادى خود، حقیقت را تحریف كنند. شوربختانه این روزها روشن فكران كج فهم و مغرض برای سركوب جنبش روشنایى حتى از فاجعه ى كه در آن فهمیده ترین همنوعان مان و فعالترین اعضاى جنبش روشنایى شهید شدند، نیز استفاده ابزارى و بهره وری گروهى و غیراخلاقى مى كنند. این روشن فكران برای تحریف افكار عمومى و تضعیف جنبش روشنایى و در واقع براى سركوب حقیقت به پرسش هاى از نوع دوم مرتبط با فاجعه پرداختند. آنان این پرسش را از سران جنبش روشنایى در رابطه با فاجعه دهمزنگ طرح كرده اند: چرا و چگونه این فاجعه رخ داد و چرا باید رخ مى داد؟

طراحان این سوال براى گیج كردن بیشتر افكار عمومى در مقام ادعاى كشف حقیقت نیز خود را جا زده اند و با تاكید بر این واقعیت كه جامعه ى كه از پرسش درباره مصیبت و فاجعه بر خود فرار مى كند، محكوم به تكرار و تداوم فاجعه و مصیبت است، به مغالطه موضوع و تخطیه حقیقت مى پردازند. بدون شك جامعه ى كه پرسش را سركوب مى كند و یا از پرسش درباره ى مصیبت ها و ماتم ها و فاجعه هاى خود، فرار مى كند در حقیقت به تداوم و تكرار فاجعه بر خود كمك كرده است و ساختار بوجود آورده فاجعه را استحكام می بخشد. اما پیش از هر چیزی باید ماهیت پرسش را فهمید كه آیا پرسش درصدد كشف معناى فاجعه و بر ملا ساختن علت هاى فاجعه و یا در صدد تبرئه كردن عاملان فاجعه و محكوم كردن قربانیان فاجعه است. پرسشهایى كه این روزها بعض از منتقدان درباره ى فاجعه ى دهمزنگ مطرح كرده اند، نه مبناى علمى عقلى دارد و نه مبناى اخلاقى. زیرا پرسش خردمندانه و عقلانى هم با روشهای عقلانى و هم با دغدغه های اخلاقى و انسانى سازگارى دارد. پرسشى كه به فهم فاجعه كمك نكند بلكه برعكس قربانیان فاجعه را محكوم كرده و مقصر جلوه دهد و از روشهاى فهم روند تقابل و منازعه كه یك طرف منازعه جنایت را بر طرف دیگر تحمیل مى كند، عاجز باشد، پرسش مغرضانه است. پرسش فوق با این فرض كه سران جنبش روشنایى برای تظاهرات اصرار ورزیدند و در نتیجه باعث فاجعه ى عظیم دهمزنگ شدند هم ناعقلانى و نابى خردانه است و هم نا عادلانه.

این پرسش به دلایل ذیل غیر علمى و غیر عقلانى است:

دلیل اول

هر پرسش علمی و انتقادی از كنش جمعی یا پدیده اجتماعی بایستی بر اساس فهم پیش فرضهاى كنشگران آن طرح شود در غیر آن صورت یك خطاء روشی محسوب می شود. فهم یك فاجعه تنها با تفهم و تفسیر پیش فرض هاى هر دو طرف قربانیان فاجعه و عاملان فاجعه ممكن مى شود. فاجعه ى دهمزنگ یك حادثه است و یك طرفِ قربانی دارد كه جنبش روشنایى است. این جنبش به كنش جمعىِ پرداخته است كه هدف آن اعتراض به تبعیض و تعصب حكومت است و طرف دیگر آن به ظن غالب حكومت است كه در برابر خواست مشروع جنبش روشنایى بى اعتنایى كرده و براى تضعیف و نابودى جنبش روشنایى قبلا از تمام حربه هاى چون تهدید رسانه ها برای بایكوت خبرى جنبش روشنایى، تطمیع، ترغیب و نفاق قومی استفاده كرده است. مذاكره جنبش روشنایى با حكومت به دلیل این كه حكومت پیشرفت هاى جنبش روشنایى را قبول نكرده بود، شكست خورد و تظاهرات به عنوان آخرین گزینه ى اعتراض جمعى و ابزار فشار بر حكومت از سوى شورای رهبرى جنبش در نظر گرفته شده بود. پیش فرض های اصلى جنبش روشنایى براى تظاهرات مسالمت آمیز این بود؛

الف: حكومت با تمام لجاجت و علیرغم اراده ى تبعیض آمیز و متعصبانه خود در برابر مطالبات جنبش روشنایى، حداقل از كمترین كار ویژه ى قانونی خود درباره ى تظاهرات جنبش روشنایى كه تامین امنیت تظاهرات است، خوددارى نمى كند. این پش فرض هم با در نظرداشت تجارب قبلی كه حكومت امنیت تجمعات مسالمت آمیز را تامین كرده بود و هم با توجه به تعهد و قول مسئولان حكومت كه قبلا به سران جنبش روشنایى گفته بودند مسیر هاى ده گانه اعلام شده ى تظاهرات را به یك مسیر تقلیل دهید تا امنیت را بطور كامل تامین كنیم”، معقول و منطقى بنظر می رسد.

ب: تظاهرات به عنوان رفتار اعتراضی در درون یك نظمی صورت می گیرد كه توسل به خشونت برای شكست حریف، قاعده بازی محسوب نمی شود. حتی طرح این پرسش انتقادی از سوی منتقدان جنبش روشنایی، با قبول این پیش فرض می تواند موضوعیت داشته باشد.

اما در نهایت فاجعه ى دهمزنگ اتفاق افتاد و ده ها تن از بهترین و با سواد ترین شهروندان این كشور به شهادت رسیدند و تجمع مسالمت آمیز جنبش روشنایی با انتحار و كشتار خونین روبرو شد. در چنین موقعیتى فاجعه چه معنا پیدا می كند؟ یا فاجعه چگونه باید معنا شود و چه نوع پرسشى در رابطه با فاجعه عقلانى و رهگشا است؟ چه نوع پرسشی به كشف علت فاجعه و درك انگیزه ى خلق كنندگان فاجعه كمك مى كند؟ این پرسش كه سران جنبش روشنایى چون تظاهرات را سامان داده اند پس مسئول فاجعه محسوب مى شوند، مبنای عقلی و منطقی ندارد. چون این پرسش پیش فرض قربانیان فاجعه یعنى پیش فرض های جنبش روشنایى را نادیده گرفته است.

رفتار خصمانه حكومت هم از موضع گیرى های حكومت در رابطه با جنبش روشنایى قابل فهم است . حكومت تا كنون خواستهاى جنبش روشنایى را نادیده گرفته است: براى تضعیف جنبش روشنایى از حربه هاى نفاق قومى، تطمیع، ترغیب، دروغ گویى و تهدید كار گرفته است. بعلاوه استدلالهاى حكومت در رابطه به تغییر مسیر برق از بامیان به سالنگ متناقص و متضاد است. چگونه به تعهد و تصمیم حكومتِ باور كرد كه در ابتدا مى گفت علت تغییر مسیر برق به دلیل كاهش یافتن هزینه انتقال برق از مسیر سالنگ است در حالى كه ده برابر آن هزینه را براى مسیر دوشى به عنوان راه حل بدیل در نظر گرفته است؟! عقل حكم میكند كه حكومت در تصمیم و موضع گیرى خود صادق نیست و هر نوع ظن غالب از سوى قربانیان فاجعه دهمزنگ مبنى بر دست داشتن حكومت در كشتار مردم قابل توجیه است. البته با این استدلال منطقى نمیتوان نتیجه گرفت كه حكومت عامل اصلى فاجعه ى دهمزنگ است. میتوان فرض هاى زیاد دیگر مبنى بر دخیل بودن عوامل بیرون از حكومت را نیز محتمل دانست. تنها نتیجه ى اصلى این استدلال این است كه نمیتوان اعضاى جنبش روشنایى را با در نظر داشت پش فرضهاى آنان در فاجعه ى دهمزنگ عامل فاجعه تلقی كرد. پس طرح این سوال یك خطاى روشى است زیرا در این سوْال اولا فرض هاى دو طرف بخصوص قربانیان فاجعه نادیده گرفته شده است و دوما هیچگونه نسبت همبستگى میان موضع گیرى اعضاى شوراى رهبرى جنبش با محاسبات و تهدیدات احتمالى در این پرسش ها ثابت شدنى نیست بلكه بر عكس شواهد ابتدایى دال بر همبستگى میان موضع گیرى های قبلى حكومت و كشتار و فاجعه ى هولناك دهمزنگ است.

دلیل دوم؛ مغالطه مسأله مرگ و زندگی

علی امیری یكی از منتقدان كه در رخداد فاجعه دهمزنگ سران جنبش روشنایی را مسئول می داند، مسأله اصلی پرسش انتقادی خود از فاجعه دهمزنگ را مرگ و زندگی عنوان كرده است و در تبیین فاجعه دهمزنگ دید زیبایی شناسی به مرگ را به مثابه كتمان علت فاجعه و حتی علت فاجعه می داند. امیری می گوید؛ صیانت ذات امر ارادی است و اراده امر تاریخی است و ظهور و زوال دارد.’ مرگ را تبریك گفتن نشانه خود بیگانگی است. دوای استبداد خون نیست، آگاهی است. اما آگاهی فرع بر حیات است و حیات موضوع عدالت است عدالت را برای زندگی می خواهیم نه مرگ. در این استدلال امیری تناقض های فراوان می توان یافت و این استدلال بر اساس یك مغالطه بزرگ بنا شده است كه در این جا به دلایل ثابت كننده مغالطه پردازی علی امیری و تناقضات استدلال هایش می پردازم.

[su_list icon=”icon: arrow-circle-left”]

    • نگاه زیبایی شناسی به فاجعه و تخریب ذات برای نیروهای سكولار معلول است نه علت. خواست جنبش تداوم حیات است اما منتهی شدن خواست غایت های حیات به فاجعه كه خارج از توان محاسبه جنبش بود معلول یك نظم استبدادی پیچیده است. اشتباه امیری این است كه علت را با معلول اشتباه گرفته است. علت همان تداوم حیات است. ستایش از مرگِ قربانیان فاجعه به معنای فروكاستِ مرگ به تخریب ذات با نگاه زیبای شناسی نیست. باید میان نگاه زیبایی شناختی به پدیدار ها از جمله ‘هستی بخشیدن’ به پدیده به عنوان ‘زیبایی’ و میان نگاه زیبایی شناختی به پدیدار ها به مثابه ‘فوت زیبایی’ تفاوت قائل شد. در فاجعه دهمزنگ مسأله ستایش مرگ و رمانتیزه كردن خون ریخته شده مردم نیست بلكه نگاه زیبایی شناختی به حیات است كه با مرگ حیات، حس عاطفی در كنار تحلیل عقلانی فعال می شود. با این حس نه علت فاجعه كتمان می شود و نه مرگ معنایی زیبایی پیدا می كند بلكه برعكس با تصورات استتیك به مرگ، فوت زندگی و حیات از دست رفته نكوهش می شود. با زبان هنر عمق فاجعه و شدت رنج به تصویر كشیده می شود چیزی كه عقل به تنهایی قادر نیست. منحرف كردن حس زیبایی شناسی به زندگی را به رمانتیسم مرگِ پس از فاجعه یك مغالطه است كه از سوء فهم در شناخت موقعیت دو حس و دو نگاه سرچشمه می گیرد. این مغالطه نه از رمانتیسم مبتذل بلكه از خرد مبتذل ناشی می شود. شاید هم امیری واكنش عموم به فاجعه و كل وضعیت را به نگاه زیبایی شناسی یك و یا چند فرد تقلیل دهد.
    • اینكه اراده معطوف به حیات را اصلِ امرِ تاریخی بدانیم و ارزشهای چون عدالت و آزادی را فرع بدانیم یك مغالطه است. تاریخ حیات در هر دوره تاریخی با غایت آن هویت پیدا می كند. تقسیم بندی تاریخ به قدیم و جدید و تقسیم بندی های چون قرون قدیم، قرون وسطی، قرون جدید و قرون معاصر با غایت مشخص چون سنت، دین و نابرابری و یا عقل، برابری و رفاه، موضوعیت می یابد. حیات یك هستیِ كلی است و هر دوره تاریخی با غایت خود هستی پیدا می كند. عبور از هر دوره تاریخِ حیات به دوره دیگر با آگاهی تجربی و مبارزه و حتی با فاجعه های مرگبار همراه بوده است. در واقع تاریخ بشر تاریخ ظهور و زوال انواع حیات است. از این رو غایات تاریخ یا غایات چون عدالت، آزادی، برابری، حقوق بشر و رفاه همگانی فرع بر حیات نیست بلكه جزء ذات یك نوعِ از حیات یا هستیِ تاریخی است. و این هستی با غایات اجتماعی در یك زمان مشخص فعلیت می یابد. وقت یك جامعه برای حیات خود غایت تعریف می كند در واقع یك حیات خاص را برای خود خلق می كند. پس غایات اجتماعی چون عدالت و برابری فرع بر حیات نیست بلكه خودِ حیات است. حیاتِ تاریخی بدون غایات مشخص یك تصور انتزاعی است كه در دنیای واقع هستی ندارد. این استدلال علی امیری علاوه بر این خطاء معرفتی بر این فرض مغلوط اخلاقی نیز بنا نهاده شده است كه در برابر بی عدالتی و زندگی برده وار به اعتبار اصالتِ حیات بر عدالت نباید ایستادگی كرد چون مقاومت در برابر ستمگران و بی داد گران احتمالا هزینه جان هم دارد. در حالیكه برعكس عبور از یك حیات راكد و برده وار به حیات پویا و همراه با آزادی و عدالت همواره معلول یك آگاهی تاریخی است و این آگاهی از آن جاییكه خودش یك حیاتِ دیگری است و با حیات برده وار سازواری ندارد پس برای عبور به حیاتِ عدالت و حیات آزادی و حیات پویا و پایا هر هزینه را تجویز و مشروعیت می بخشد.
    • آگاهی فرع بر حیات نیست. بلكه آگاهی عینِ حیات است. چون آگاهی نسل جدید ستمدیده محصول شرایط بی عدالتی است. آگاهی ‘صیانت نفس’ را ارزش می دهد، تداوم می بخشد و تضمین می كند. اگر صیانت نفس تنها ‘میل’ نه بلكه امر ارادی باشد پس ناشی از آگاهی است. صیانت نفس هم همواره آگاهانه و ارادی نیست. گاهی میان دو صورت حیات نفس تناقض و تضاد پیش می آید. تناقض میان صیانت نفس به صورت غریزی و صیانت نفس به صورت ارادی بدین معنا است كه صیانت نفس در هر شرایط اجتماعی ارزش ندارد و عقل آن را تایید نمی كند. صیانت نفس یك میل است و عقل در خدمت این میل است چنانچه ‘با دیگران برابر بودن’ نیز هم یك میل و هم امر عقلانی و ارادی است. عقل حكم می كند كه برای استمرار حیات باید مكانیسم های تضمین حیات بصورت عقلانی و عینی تعبیه شود. ساختن این مكانیسم و عبور از حیات برده وار ممكن است هزینه جانی داشته باشد اما این قربانی دادن به معنای بی ارزش دیدن حیات و خود بیگانگی با نفس نیست بلكه نتیجه طبیعی خودآگاهی در راستای تداوم حیات و تضمین حیات است. به عبارت دیگر گاهی برای رسیدن به هدف باید ابزار از جنس هدف تعیین كرد و این عین عقلانیت است. بعلاوه زمانی كه میان دو میل ‘صیانت ذات’ و ‘برابر بودن با دیگری’ تضاد پیش می آید عقل ‘صیانت ذات’ را با ‘برابر بودن با دیگری’ در كنار هم حكم می كند. هرچند كه در كوتاه مدت نیروهای موجود از حیات خود برای رسیدن به این هدف مایه بگذارد و صیانت ذات در یك وضعیت خاص به مخاطره افتد. در این جا می توان گفت عقل كار گزینشی كرده است و این یعنی ‘خودآگاهی از حیات’ و یا قرار دادن عقل در خدمت ‘میل صیانت ذات’. پس نه آگاهی فرع بر حیات است و نه حیات نسبت به آگاهی اصل است. آگاهی و حیات دو صورت انطباق عین و ذهن است. ذهن (خودآگاهی) كه به عینیت (حیات) مكانیسمِ تضمین و تداوم تجویز می كند.

تجربه تاریخی بشر ثابت كرده است كه رشد عقل و آگاهی از متن تاریكی و ظلمت رشد خطی داشته است نه دوره ایی. منتهی شدن مبارزه آگاهی با تاریكی به فاجعه نیز پدیده تك خطی است. اگر فاجعه ی برای گریز از یك وضعیتِ تاریكی به یك وضعیتِ روشنایی رخ می دهد قاعدتا نباید به تكرار رخ دهد در غیر آن صورت یا آگاهی مخدوش است و یا شرایط عینی و متصلبِ ظلمت، فراگیر و نهادی است. تكرار فاجعه در این وضعیت نشان دهنده ناعقلانیت نیست بلكه بیانگر درز افتادن در دیوار تاریخ قدرت ستم و نیز در ساختار آگاهی مخدوشِ ستمدیده ها است. از این منظر فاجعه یا ‘مرگِ حیات’ بیشتر در نتیجه آگاهی جزئی از حیات عقلانی رخ می دهد كه استثناء در قاعده فوق محسوب می شود. تاریخ ستمدیدگان نیز گویای این واقعیت است.

[/su_list]

جنبش سیاه پوستان در آفریقایی جنوبی و مبارزات عصر رنسانس در اروپا و انقلاب كبیر فرانسه همه كم و بیش با فاجعه و قربانی های مرگبار روبرو شدند اما دستاورد آن نه تخریب حیات بلكه تضمین و تداوم حیات بود. اگر جنبش روشنایی در مرحله آغازین مبارزه خود با فاجعه مواجه گردید نه نشانه نا عقلانیت آن بلكه نشان دهنده آگاهی مخدوش كل جامعه ستمدیده و نیز نشانه ظلمت فراگیر و نهادی بودن آن در ساختار های كلان جامعه افغانستان است. از این منظر جنبش روشنایی خود نقدِ كلیتِ جامعه ستمدیده و نیز تاریخ قدرت استبدادی است. جنبش روشنایی وجدان رنجور و آگاهی مخدوش هزاره ها را تكان داده است كه باید به فاجعه های تحمیل شده بر خود تامل كنند و در همگانی كردن آگاهی ویران كننده قدرت ستمگر نقش بگیرند. این همان قاعده استثنائی؛ رشد ناقص آگاهی از حیات طبعا گاهی تبعات مرگ حیات را بدنبال دارد، است كه جنبش روشنایی اكنون با آن در گلاویز است. بنابر این اگر فاجعه دهمزنگ را بدون این ملاحظات روشی و تجربه های تاریخی صرف به سائقه تخریب ذات و ناعقلانیت كلِ حركت جنبش تعبیر كنیم نشانگر یك مغالطه و تخطیه و نیز نامنصفانه است.

[su_list icon=”icon: arrow-circle-left”]

  • تمسخر حقانیت (عدالت و آزادی) به دلیل خطرات و هزینه های جانی رسیدن به آن و تمجید از واقعیت به عنوان سوژه عقلانیت در مقام محكومیت مبارزه ستمدیده ها ناشی از نگاه بردگی به واقعیت و حقانیت است. ستمدیده ها با سنجش واقعیت در یك شرایط تاریخی برای حقانیت مبارزه می كنند اما تاریخ همواره مطابق میل ستمدیده ها پیش نمی رود. سركوب و حیله های ساختاری قدرت ستمگر و گسست ها و نقطه ضعف های داخلی جامعه ستمدیده در شكست مبارزات ستمدیده ها نقش دارد. شكست، سختی ها و هزینه های مقاومت ممكن است پیایندهای مخرب روان شناختی در جامعه ستم دیده داشته باشد كه ‘برده انگاری’ نمونه روشن آن است. برده انگاری تنها یك هنجار رفتاری یا یك پدیده نیست بلكه یك نظام معرفتی در جامعه ستمدیده نیز است. نظام شناخت كه ستمدیده خود را حقیر و اربابِ ستمگر را سوژه دانایی و زیبایی می بیند. نفرت از خود، تحقیرِ خود و توجیه تمام ستمگری ها و جنایت های تحمیل شده برخود به مثابه جلوه های برده انگاری در جامعه ستمگر به همان اندازه كه مانع شناخت ‘خود آگاهی ستمدیده’ می شود بیشتر از آن شمشیر جنایت ستمگر را بر ضد خود ستمدیده ها برنده تر می سازد. برده انگاری جهان بینی ستمدیده ها را در ‘خود زنی’ محدود می كند و با این جهان بینی، ستمدیده ها خوشبختی، خرد و دانایی را تنها در وجود اربابان ستمگر می بینند و برای آرامش كاذب خود و برای معنا بخشیدن به تمام جنایت های بی شمار برخود، خود-بد پنداری می كنند و بدین ترتیب ناخاسته ظلم و توحش ستمگر را برضد خود توجیه می كنند. این حالت دقیقا مانند وضعیتی است كه قربانی تجاوز از متجاوز قدردانی كرده و خود را مقصر بداند كه لیاقت بیشتر از تجاوز را ندارد. تمسخرِ حقانیت و متضاد دیدن واقعیتِ حیاتِ برده وار و حقانیتِ ایده آل عدالت و آزادی در این نگاه انتقادی از جنبش روشنایی ریشه در چنین نگرش و نگاه برده انگاری دارد. از این رو نمی توان خطاء محاسبه شورای رهبری جنبش روشنایی در درك عمیق واقعیت شرایط امنیتی را دال بر نادیده گرفتن واقعیت از سوی آنها به دلیل غرق شدن در ایده آل های حقانیت دانست. ‎

[/su_list]

دلیل سوم؛ پرسش از فاجعه باید غایت گرا و ساختار شكن باشد.

منطق این پرسش كه قربانیان فاجعه باید پاسخگوى فاجعه ى تحمیل شده بر خود باشد، همانقدر كه به لحاظ روش شناختى باطل است به لحاظ اخلاقى و انسانى نیز مردود و خطرناك است. فاجعه كه بر ستم دیده ها تحمیل میشود، زمانى قابل درك است كه ساختارى كه ستم دیده ها در آن بار ستم را بر دوش مى كشند، قبلا باید فهمیده و تجزیه شود. ساختارى كه در نفس خود هم یك نظم ناعادلانه و ظالمانه است و هم از نظم موجود با تمام ابزار ممكن حفاظت مى كند. چنانچه كارل مانهایم هم گفته بود منازعه در یك نظام ناعادلانه دو حالت دارد: یا ستم دیده ها از ظلم و بى عدالتى به ستوه مى آیند و در واقع به خود آگاهى می رسند و در برابر نظم حاكم شورش میكنند و یا طبقه مسلط براى جلوگیرى از پیشرفت ستم دیده ها مكانیزم سلطه و سركوب را تغییر میدهد. فاجعه نتیجه رویارویی این دو عنصر نظم است. بنابراین از منظر دغدغه انسانى و ارزشهاى متعالى چون عدالت و برابرى در آزادى نمیتوان رنج و مصیبتى را كه ستم دیده ها به دلیل عصیان و شورش در برابر نظم نابرابر و نا عادلانه متحمل میشود نتیجه بى كفایتى و ناشایستگى ستم دیده ها دانست. غایتِ عصیان در برابر نظم ظالمانه، رسیدن به عدالت و برابرى و احیاء كرامت انسانى است. ارزش مسؤلیت و تكلیف مبارزه را در چنین وضعیتى نه نفس مبارزه كه غایت آن یعنی آزادی و برابرى تعیین میكند هر چند كه نتیجه هم به سادگی قابل دسترس نباشد. از اینرو اولویت وظیفه بر نتیجه تنها یك آموزه ى اخلاقى نیست بلكه گزاره معرفت شناختى نیز هست زیرا آگاهى جمعى كه ستم دیده ها را براى یك مبارزه ى جمعى وا میدارند، روند طبیعى تكامل عقل است. عقل نه تنها آگاهى سوبژكتیو از شرایط عینى است كه نیروى محرك براى رهایى از نظم نا عادلانه به سوى نظم عادلانه با غایت آزادى و برابرى نیز است. جنبش روشنایى یك حركت طبیعى از درون جامعه و یك نوع تحرك اجتماعى مثبت و یك جنبش اعتراضی در برابر نظم فاسد و ناكارا و فاشیستی است. این جنبش نتیجه ى رشد عقل در میان یك نسل است كه با نگاه به گذشته و قدم گذاشتن درحال براى آینده اقدام میكند. عصیان این نسل در نتیجه زیستن متوالی در نظم ناعادلانه است و این نسل، تعصب، تبعیض و تحقیر را با پوست، خون و استخوان خود لمس كرده اند و عصیان آنها نتیجه این تجربه اجتماعی و رشد عقل تاریخی آنها است. پس عقل تنها محاسبه خشك شیوه هاى رسیدن به هدف نیست بلكه رشد عقل، با تجربه های واقعى و تدریجى ستم دیده ها براى ایجاد تعادل میان غایت هاى اخلاقى و ریسك مبارزه با انتخاب شیوه هاى رسیدن به آن غایت ها ممكن می شود. منتهى شدن مبارزه ى ستم دیده ها به فاجعه را نمیتوان نشانگر ناعقلانى بودن آنان تلقى كرد. پرسش راهگشا و عقلانی از تجربه فاجعه نافی عقلانی بودن هر مبارزه منتهی به فاجعه نیز نیست. باید میان دو نوع فاجعه تفاوت قائل شد. فاجعه ی كه به تكرار رخ می دهد كه نتیجه نیندیشیدن به آن توسط قربانیان و محكومان فاجعه است و فاجعه ی كه برای رهایى از تكرار فاجعه رخ می دهد. فاجعه ی نوع دوم فاجعه ی است كه خارج از محاسبه و توان ستمدیده ها بوده و در اصل با پیچیدگی های زیاد برای سركوب آگاهی ستمدیده هابر ستمدیده ها تحمیل می شود. این فاجعه پدیده طبیعی منازعه با نظم سركوبگرانه است و در نهایت هم نتیجه بخش و هم مؤثر است. اعتراض و مبارزه مدنی جنبش روشنایی در برابر نظام فاسد قومی كه به فاجعه منتهی شده است اگر هیچ دستاورد عینی از هدف اولیه خود نداشته باشد، دست كم مكانیسم و ساختار درونی مرجعیت فرسوده سیاسی ستمدیده ها را سست خواهد كرد و ستمدیده ها را هم در غایت مبارزه برای عدالت و هم در مكانیسم و شیوه های آن به تفكر و تامل واخواهد داشت كه خود در جلوگیری از تكرار فاجعه تعیین كننده خواهد بود. از اینرو پرسشی كه ماهیت مبارزه ستمدیده ها را با ناكامی آن در هدف بدون در نظر گرفتن ساختار و نظمی كه این مبارزه برای رهایی از آن شكل گرفته است، توجیه كرده و نا عقلانی بودن آن را ثابت می كند، بلحاظ معرفت شناختی پرسش باطل و بلحاظ اخلاقی پرسش مغرضانه است.

طرفداران این پرسش خواسته یا ناخواسته از نظم موجود دفاع می كنند و با كارگذاران نظم استبدادی و متعصبانه همنوا شده و توطیه و ستم آنها را توجیه می كنند. طراحان این پرسش چون نتوانسته اند خود را در موقعیت تجربه زیستتحقیر شده های تاریخ قرار دهند، بنابر این از درك حقیقت فراسوی ساختار موجود عاجز بوده و در نهایت فاجعه را در حد بی احتیاطی رهبران ستمدیده فروكاست می دهند. هابرماس درست گفته است؛ انتقاد ستمدیدگان از ساختار نامشروع ساده است اما انتقاد از مبارزات پراكنده و یا منسجم خودشان كه تحت انقیاد ساختار نامشروع قرار دارد دشوار است و احتمال خطاء روشی و اخلاقی زیادی در آن متصور است. زیرا احتمال اینكه در فرایند مبارزه با سرخوردگی های ناشی از شكست، امكان تك نگری و غافل ماندن از ابعاد پیچیده شكست در مبارزه رخ دهد خیلی زیاد است. این نگرشِ ستمدیده ها باعث می شود كه آنها فاجعه را معنا دار نبینند و در نتیجه به تداوم فاجعه برخود نقش بازی می كنند. منتقدان فاجعه دهمزنگ دقیقا به همین كج فهمی گرفتار شده اند. آنها به جای پرداختن به معنای فاجعه و اینكه عاملان فاجعه از چه نقطه ضعف های كلی در ساختار جامعه ستمدیده بهره گرفته اند، غافل هستند و تمام انرژی شان را روی خطاء محاسبه احتمالی سران جنبش روشنایی متمركز كرده اند. بنظر من فاجعه دهمزنگ با نگاه تحقیر آمیز و لجوجانه و رفتار تبعیض آمیز و استبدادی حكومت و مخالفین داخلی جنبش در جامعه ستم دیده هزاره معنا دار می شود نه با خطاء محاسبه سران جنبش.

جنبش روشنایی با سیاست ورزی جمعی و دموكراتیك و با ساختار سیال و نسبتا غیر عمودی و با در پیش گرفتن آرمان جمعی و علائق همگانی و بدور از تعلقات خانوادگی و مافیایی و پرهیز كردن از دلالی با ارزش های عدالت و آزادی، رشد تدریجی خرد در جامعه ستمدیده هزاره و تغییر عمودی در نگرش سیاسی آنها به ساختار قدرت را نشان می دهد. رخداد فاجعه دهمزنگ برای سركوب جنبش روشنایی و نیز انتقاد از جنبش روشنایی بخاطر فاجعه تحمیل شده بر آنها از سوی رهبران سیاسی و طرفداران آنها، در چنین شرایطی معنا پیدا می كند. زیرا سیاست دلالی و معامله گری رهبران جامعه ستمدیده هزاره با حكومت متعصب و فاشیستی باعث حاكم شدن فضای نا امیدی و ترس عمومی در میان مردم ستمدیده هزاره شده است و این واقعیت، شرایط را برای سركوب بیشتر، تحقیر بیشتر، تبعیض بیشتر و در نتیجه تكرار فاجعه بیشتر بر مردم هزاره هموار نموده است. جنبش روشنایی در چنین وضعیتی پدیدار شد و فاجعه دهمزنگ نیز بخاطر نابودی جنبش در چنین موقعیتى معنا دار به نظر می رسد و گرنه هیچ نشانه و دلالت معتبر برای درك معنای این فاجعه تا هنوز وجود ندارد. اگر فاجعه دهمزنگ نگرش بخشی از مردم ستمدیده هزاره را نسبت به مرجعیت سیاسی فرسوده و ناكارای شان تغییر داده است و نقش داخلی و خودی مردم هزاره را در تداوم تبعیض بر علیه خودشان نامستور ساخته است و آنها را نسبت به تاریخ و گذشته پر از فاجعه شان به تامل وا داشته اند، قطعا مبارزه جمعی آن ها را در آینده قویتر، مؤثر تر و مفیدتر خواهد ساخت و عقلانیت یك جامعه نیز معنای این جز این ندارد.

از این زاویه جنبش روشنایی هم فاجعه های تاریخی در گذشته بر مردم ستمدیده هزاره و هم فاجعه تحمیل شده بر خود در دهمزنگ را معنا دار می بیند. این نشانه تحول مثبت و قابل توجه در جامعه ستم دیده هزاره است. زیرا یكی از نشانه های رشد عقل در جامعه استبداد زده، مصیبت زده و بلا زده همین است كه فاجعه های تحمیل شده بر خود را معنا دار ببینند. از همین نقطه می توان به این نتیجه رسید كه طرح این پرسش كه اعضاء شورای رهبری جنبش روشنایی باید به چگونگی و چرایی فاجعه پاسخ دهد، ریاكارانه و ابزارگونه نیز است.

دلیل چهارم؛ تجربه عینی رفتار سیاسی منتقدان و بر ملا شدن ناراستی آنان.

اكثر مبلغان این پرسش از هوا داران احزاب سیاسی فرسوده و ناكارا و دلال هزاره است كه مبارزه هدفمند برای عدالت اجتماعی را با پول و منافع خانوادگی و باندی خود معامله می كنند و با این شیوه سیاست ورزی اتوریته سیاسیاجتماعی و آرمان اخلاقی مردم ستمدیده هزاره را نابود كرده اند. جنبش روشنایی در برابر چنین نوع سیاست ورزی نیز به مبارزه پرداخته است؛ جنبش روشنای دست كم تا كنون به جای منافع شخصی، به منافع جمعی، به جای سیاست تضرع و زاری، از موضع برابر در حقوق شهروندی، به جای سیاست دلالی به تلاش جمعی برای رسیدن به علائق جمعی و به جای شخصیت محوری و كاریزماگرایی به احترام همگانی و تصمیم جمعی مبادرت ورزیده است كه این واقعیت، پیر های خرف و سوداگران سیاسی را نگران كرده اند و از همین رو برای تخریب جنبش روشنایی از هیچ تلاشی دریغ نمی كنند. طرح چنین پرسشهای از سوی كسانی چون علی امیری و سایر طرفداران احزاب دلال را می توان بر اساس شواهد و مشاهدات تجربی رفتار آنان در این بستر بهتر فهمید. عقل سلیم حكم می كند كه نسبت به صداقت چنین افرادی باید تردید كرد. زیرا تجربه فعالیت سیاسی این افراد در گذشته ثابت كرده است كه طرز فكر این افراد نسبت به تحولات سیاسی و اجتماعی همراه با منافع اربابان احزاب سیاسی آنها سمت و سو پیدا می كند نه بخاطر دغدغه های روشنفكری و ارزشهای چون عدالت و برابری در آزادی. حتی اگر فرض را بر صداقت این افراد بگیریم اما داده های مشاهدات عینیِ رفتار سیاسی و نتیجه سنجشِ تجربی كنش سیاسی آنها بر اساس شیوه ی آزمون علمیتجربی و رفتارگرایی این حقیقت را ثابت می كند كه جهت گیری های فكری این فرهنگیان، موازی و همگام با تغییر در موضع گیری های رهبران سیاسی احزاب آنها است. و در نتیجه اندیشه و شعار های این افراد حامل منافع باندی و خانوادگی رهبران آنها است نه حامل حقیقت.

برای مثال در تظاهرات بیست و هفتم ثور كه با هدف واحد و مكانیسم یكسان با تظاهرات دو اسد صورت گرفت و علی امیری برای بسیج مردم در آن تظاهرات تبلیغ می كرد و از تمرین مدنیت و محكم بستن كمر برای بدست آوردن حق و كمی پیشتر از آن حتی از تغییر نظام سخن می گفت اما در فاصله زمانی بسیار كوتاه از بیست و هفتم ثور تا دو اسد چه تحول بزرگ و چه رنسانس و دیگرگونی ریشه یی در جامعه افغانستان رخ داده است كه علی امیری و كسان امثال وی تظاهرات دو اسد را نكوهش كرده و طوری از تظاهرات انتقاد می كنند كه گویا تمام خواسته ها و مطالبات چند روز پیش شان برآورده شده و شعار های دیروز شان جامعه عمل پوشیده است. علی امیری در تظاهرات بیست و هفتم ثور از جوانان به عنوان آفرینندگان امید به آینده یاد می كرد اما در تظاهرات دو اسد مشاركت جوانان در تظاهرات را ناشی از احساسات و در نتیجه القاء و تلقین سران جنبش می داند و در نتیجه سران جنبش را مسئول كشتار دهمزنگ معرفی می كند. در حالیكه بیشتر شهدای دهمزنگ جوانان تحصیلكرده حتی در سطح عالی ماستری بودند و مشاركت آنها در تظاهرات ناشی از خودآگاهی و رسالت وجدانی خودشان بودند و در كل، حضور مردم در تظاهرات خودجوش و خودخواسته بود. آیا تناقض به چنین بزرگی نشانه ناراستی و كین شخصی نیست؟

چطور ممكن است كه همان جوانان خردمندان و آفرینندگان امید برای آینده باشند و چند روز بعد به عنوان مجموعه احساساتی و بدون خرد كه با رفتار ناعقلانى شان فاجعه دهمزنگ را عینیت بخشیدند، شناخته شوند؟

واقعا چه ضمانتی وجود داشت كه در تظاهرات بیست و هفتم ثور فاجعه دهمزنگ رخ نمی داد؟ آیا هیچ تفاوت ماهوی در تصمیم گیری و منابع و امكانات جنبش روشنایی از بیست و هفتم ثور تا دو اسد وجود داشت كه بر مبنای آن استدلال كرد كه قطعا چنین فاجعه ی در تظاهرات بیست و هفتم ثور كاملا منتفی بود؟ وقت جواب همه منفی است پس چگونه و چطوری می توان پرسش های افراد چون علی امیری را غیر جانبدارانه و منطقی دانست و چگونه به مسأله آنان تعمق كرد؟

بعلاوه طرح چنین پرسشهایی و فروكاست حضور صدها هزار نفری مردم و نسل جدید به چند فرد مشخص كه در مقام شورای رهبری جنبش چهره نمایی می كنند، بی انصافی و توهین به شعور صدها هزار انسانی است كه بطور خود جوش و خود خواسته و آگاهانه و برای خواسته جمعی كه هویت فردی خود را در این خواست جمعی می دیدند، مشاركت كرده بودند.

‎- [ ] در اصل جنبش تحت كنترل و نظارت نسلی معترض و بیداری است كه خود نمایی چند فرد در مقام شورای رهبری جنبش را بی معنا می كند. واقع این است كه چنین موضع گیری های متناقض و متضاد و چرخش های ١٨٠ درجه ی و آنی در فكر و نگرش این افراد آنهم همزمان با تغییر موضع گیری های اربابان حزبی آنها و بدون كوچك ترین تغییر در تصمیم گیری ظالمانه حكومت، نشانه ی نا راستی و ریاكاری و فقدان تعهد اخلاقی و فكری است. این یك ادعا و یا توهین نیست، شناخت و واقعیتی است كه با مشاهده و سنجش رفتار آنان با روش تجربیعلمی اثبات شده و تایید شدنی است.